فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۹
… اندیشهٔ بد دلش دور شد
بپرسید زو گفت شب چون بدی
که بیرون شدی دوش میگون بدی
ازان پس بفرمود تا شد دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
مران نامه را زود پاسخ …
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴
… خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم …
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷
… سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی
او سلیمان زمان است که …
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹
… را به بوی زلف
هر دم به قید سلسله در کار میکشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار میکشی
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
سهل است اگر تو …

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸
… شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
از باغ و از عرجون او وز طره میگون او
اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم
از نقشهای این جهان هم چشم بستم هم دهان
تا …

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۸۲ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین
… چنگ
بناز نیم شب زلفت بگیرم
چو شمع صبحدم پیشت بمیرم
شبی کز لعل میگونت شوم مست
بخسبم تا قیامت بر یکی دست
من وزین پس زمین بوس وثاقت
ندارم بیش از این برگ …

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی
… گلشن پیاله در دست
از غنچه نوبری برون جست
سرو سهیش کشیدهتر شد
میگون رطبش رسیدهتر شد
میرست به باغ دل فروزی
میکرد به غمزه خلق سوزی
از جادوئی که …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۴
… پادشاه منادی ز دست می مخورید
بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست
کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده تو گویی کنار …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۱
… چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۶
… در آبستی
شبان خوابم نمیگیرد نه روز آرام و آسایش
ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی
گر آن شاهد که من دانم به هر کس روی بنماید
فقیر از رقص در …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶
… بیهشان روی تو را
عرق روی تو گلاب بس است
مجلس انس تشنگان تو را
لب میگون تو شراب بس است
رگ و پی در تنم در آن مجلس
همچو زیر و بم رباب بس است
گر نمکدان تو شکر …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱
… کمال از لعل میگون تو یافت
جان حیات از نطق موزون تو یافت
گر ز چشمت خستهای آمد به تیر
زنده شد چون در …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱
… در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد
گر زاهدی ببیند میگونی لب او
تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد
گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل
گلزار …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲
… شود
چو چشم نیمخمارش ز خواب برخیزد
به مجلسی که زند خنده لعل میگونش
خرد اگر بنشیند خراب برخیزد
اگر به خنده در آید لبش ز هر سویی
هزار نعرهزن بی شراب …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷
… را جست تا اکنون جهد
کی بود آخر که بادی در رسد
در خم آن طرهٔ میگون جهد
بوی زلف او به جان ما رسد
دل ز دست صد بلا بیرون جهد
خون عشقش هر شبی زان …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰
… لاله غرقهٔ خون بی رخش
داغ بر دل ز انتظاری ماندهام
دیدهام میگون لب آن سنگدل
سنگ بر دل در خماری ماندهام
چون دهان او نهان شد آشکار
در نهان و …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷
… هر دم به صد افسونت جویم
نمیرم تا ابد گر درد خود را
مفرح از لب میگونت جویم
چو دریا گشت چشم من ز شوقت
چگونه لؤلؤ مکنونت جویم
شکر ریز فریدم می …

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح بهرامشاه
… بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زد
مهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب
میگون لب شیرینش بر ما ترشست آری
می سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب
دیدی رسن مشکین بر …

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸
… بهار و نوبت صحرا شد
وین سال خورده گیتی برنا شد
آب چو نیل برکهش میگون شد
صحرای سیمگونش خضرا شد
وان باد چون درفش دی و بهمن
خوش چون بخار عود مطرا …

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۰
… که کافور و در و گوهر بارستی
دشت گلگون شد گوئی که پرندستی
آب میگون شد گوئی که عقارستی
گرنه می میخوردی نرگستر از جوی
چشم او هرگز پر خواب و …
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹
… تواند
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
کردهام توبه ز می خوردن لیک
لب میگون تو توبهشکن است
نظر خاص تو خاقانی راست
گرت نظاره هزار انجمن …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱
… دو میگون لب و پسته دهنت
به سه بوس خوش و فندق شکنت
به زره پوش قد تیر وشت
به کمانکش مژهٔ تیغ …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴
… جانان دوای جان بخشد
درد از آن لب ستان که آن بخشد
عشق میگون لبش به می ماند
عقل بستاند ارچه جان بخشد
دیت آن را که سر برد به شکر
هم ز لعل شکرفشان …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
… ترش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند
بس کن از سرکه فشاندن زان لب میگون که من
دل بر آن میگون لب سرکه فشان خواهم فشاند
دوستان خواهند کز عشق تو دامن …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹
… کفر و دین را روز بازاری نماند
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲
… به امید صبح ماندم
تا صبح بدین سبب کشیدم
دارم ز خمار چشم میگون
بیآنکه می طرب کشیدم
صبحا به گلاب ژاله بنشان
این درد سری که شب کشیدم
بر چرخ کمان …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - مطلع دوم
… دیدهاند
سرخ رویانی چو می بی می همه مست خراب
بر هم افتاده چو میگون لعل جانان دیدهاند
پختگان چون بختیان افتان و خیزان مست شوق
نی نشانی از می و ساقی …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۰ - در شکایت و عزلت
… من ده که من خود
ز قوت اللسان برملا میگریزم
نهنه مینگیرم که میگون سرشکم
که خود زین می کم بها میگریزم
سگ ابلق روز و شب جانگزای است
ازین ابلق …
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۷ - مطلع دوم
… گلبرگ رعنا داشته
شمعی ولی هر شب مرا، از لرز زلفت تب مرا
عمری به میگون لب مرا سرمست و شیدا داشته
در حال خاقانی نگر، بیمار آن خندان شکر
ز آن چشم بیمار از …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۴ - مطلع دوم در وداع کعبه
… آمده
الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک
زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده
الوداع ای کعبه کاینک هفتهای در خدمتت
عیش خوابی بوده و تعبیرش …

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹
… صید شده مرغ دلم در دامت
من عاشق آن دو لعل میگون فامت
ای ننگ شده نام رهی بر نامت
تا جان نبری کجا بود …

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶
… کشتنیم چنان کش از بهر خدای
کز بنده شنوده باشی از روح افزای
زان میگون لب و زان مژهٔ جان فرسای
مستم کن و آنگه رگ جانم …

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در مدح خاقان اعدل ابوالمظفر عمادالدین پیروز شاه
… دیگر گشاد لشکر دیگر شکست
نسخهٔ زلف تو برد آنکه بر اطراف صبح
طرهٔ میگون شب خم به خم اندر شکست
لعل تو در خنده شد رشتهٔ پروین گسست
جزع تو سرمست گشت ساغر …

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳
… ما را از لبت چشم دعا
بوده، لیکن جمله دشنام آمده
از تمنای لب میگون تو
اوحدی را سنگ بر جام …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶
… که بی آن حور مه پیکر
کسی کو آدمی باشد نخواهد باغ رضوانرا
ببوی لعل میگونش بظلماتی در افتادم
که گر میرم ز استسقا نجویم آب حیوانرا
چمن پیرا اگر چشمش …
خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴
… لب میگون تو هم شکر و هم شراب
وی دل پر خون من هم نمک و هم کباب
خط و لب دلکشت طوطی و شکر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱
… دیدنت ولیک
دانم که خواب را نتوان دید جز بخواب
یک ساعتم از آن لب میگون شکیب نیست
سرمست را شکیب کجا باشد از شراب
چشمم بقصد ریختن خون دل مقیم
افکنده است …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱
… پای اوفتاد
چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
هر زمان از اشک میگون ساغرم پر میشود
خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است
بیوفائی چون جهان دل بر تو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷
… لبت میگون و جانم می پرست
ما خراب افتاده و چشم تو مست
همچو نقشت خامهٔ نقاش صنع
صورتی صورت …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶
… من هرگز نمیگیرد کنار
گر چه هر ساعت میانش در کناری دیگرست
تا لب میگون او در داد جان را جام می
چشم مست نیمخوابش را خماری دیگرست
عاشقانرا با طریق زهد و …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳
… تا من بر کنارم
کنارم روز و شب دریا کناریست
مروساقی که بی آن لعل میگون
قدح نوشیدنم امشب خماریست
کسی کز خاک کوی دوست ببرید
برو زو در گذر کو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶
… ما با او نظر داریم و بس
هیچ ناظر را نمیبینم که او منظور نیست
چشم میگونش نگر سرمست و خواجو در خمار
شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
… دمم سیم مذاب از دیده بر زر میچکد
بسکه میریزد ز چشمم اشک میگون شمعوار
ز آتش دل خون لعل از چشم ساغر میچکد
عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
… گهر پوش آبدار رساند
دعا و خدمت میخوارگان بوقت صبوحی
بدان دو نرگس میگون پرخمار رساند
ز راه لطف بجز باد نوبهار که باشد
که حال بلبل بیدل بنوبهار رساند
اگر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴
… جلوه کنند
کیست کورا هوس عیش و تماشا نکند
دل کجا برکند از آن لب میگون خواجو
زانکه مخمور بترک می حمرا …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹
… کف و آغاز انتقام کنند
اگر نماند به میخانه بادهٔ صافی
بگوی کز لب میگون دوست وام کنند
برآید از دل تنگم نوای نغمهٔ زیر
چو بلبلان سحر خوان هوای بام …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷
… بود بر چشمم شب تاری
تو گوئی شمع رخسارش چراغ آسمانی بود
ز آه و اشک میگونم شبی تا روز در مجلس
سماع ارغنونی و شراب ارغوانی بود
چو خضرم هر زمان میشد حیات …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳
… نام خریداری یوسف نبریم
که عزیزان جهانند خریدارانش
تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست
خوابگه نیست برون از در …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱
… لب لعل تو لبالب همه نوش
چشم مخمور تو خونریز ولیکن خونخوار
لعل میگون تو در پاش ولیکن در پوش
ز ابروی شوخ تو پیوسته همین دارم چشم
که دل ریش مرا یک سر مو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۵
… تو مپندار که هشیار توان شد
زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم
چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم
گره زلف تو بگشادم و زنار ببستم
تو اگر مهرگسستی و شکستی دل …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰
… بخونابه فرو میشستم
دهن چشمه پر از للی تر میکردم
چون بیاد لب میگون تو میخورد شراب
جام خواجو همه پرخون جگر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۶
… صبا ای برادران عزیز
که آرد از طرف مصر بوی پیرهنم
چو زان دو نرگس میگون بیان کنم رمزی
کسی که گوش کند مست گردد از سخنم
اگر نصیب نبخشی ز لاله و سمنم
ز دور …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۷
… شکر خندهٔ شور انگیزت
از حلاوت برود آب نبات از سخنم
چون حدیث از لب میگون تو گوید خواجو
همچو ساغر شود از باده لبالب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۵
… خط تو میکند تحریر
ز خامهاش نفس مشک ناب میشنوم
شبی که نرگس میگون بخواب میبینم
ز چشم مست تو تعبیر خواب میشنوم
ز حسرت گل رویت چو اشک میریزم
ز آب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱
… گفتن
اگر فراش دیری فرض عینست
بمژگانت در میخانه رفتن
بگو با نرگس میگون که پیوست
نشاید مست در محراب خفتن
بود کارم بیاد درج لعلت
بالماس زبان دردانه …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۳
… چون از لعل میگون تو میگفتم سخن
همچو جام از باده لعلم لبالب شد دهن
مرده در خاک لحد دیگر ز سر گیرد …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۲
… خورشید مه نقاب مکن
آبروی قدح بباد مده
پشت بر آتش مذاب مکن
لعل میگون آبدار بنوش
جام می را ز خجلت آب مکن
چون مرا از شراب نیست گزیر
منعم از ساغر شراب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۸
… که از روی ترحم
بر رخ زندم دمبدم از دیده گلابی
در نرگس عاشق کش میگون نظری کن
تا بنگری از هر طرفی مست و خرابی
فریاد که آن ماه مغنی دل خواجو
از چنگ برون …
خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱
… اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی
مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی
تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶
… به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی
به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی
دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن
نه …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸
… ز چشم دلکش میگون یار جوی
وز جام باده کام دل بیقرار جوی
اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست
با …
خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۹
… آوردهئی
عقل را از بوی می مست و خراب افکندهئی
چون حدیثی از لب میگون یار آوردهئی
یک نفس تار سر زلفش ز هم بگشودهئی
وز معانی این همه مشک تتار …
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴
… افتاد
دل و دین و خرد زدست بداد
هر که را جرعهای به دست افتاد
چشم میگون یار هر که بدید
ناچشیده شراب، مست افتاد
وانکه دل بست در سر زلفش
ماهیآسا، میان …

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
… کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰
… از فتادگی
سهل است اگر به خاک دو روزی فتادهایم
صائب بود ازان لب میگون خمار ما
بیدرد را خیال که مخمور …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶
… است
گل صبح بر قلب گردون زنیم
نیفتیم چون سایه دنبال خضر
به لبهای میگون شبیخون زنیم
دل ما شود صائب آن روز باز
که چون سیل، گلگشت هامون …

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳
… که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرف
میتواند کرد مدهوش از لب میگون مرا
آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر است
کز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون …

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳
… طاقی که زیر طاق گردون بستهاند
بر فراز منظر آن چشم میگون بستهاند
حیرتی دارم که بنایان شیرین کار صنع
بیستون طاق دو ابروی تو را چون …
سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها » غزل شمارهٔ ۲۵
… با لعل میگونت شکر هیچ
خهی با روی پر نورت قمر هیچ
عزیزش کن به دندان گر بیفتد
ملاقاتی لبت را با …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴
… داد خویش
گر دانههای خاک تو گردد سپند ما
بگشا به خنده غنچه میگون خویش را
تا مدعی خموش نشیند ز پندما
ما را پسند کرده فروغی ز بهر جود
تا شد پسند خاطر …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶
… و اشکی که در مکنون است
من و خون دلی که مقسوم است
تو و لعل لبی که میگون است
من ندانم غم فروغی چیست
تو نپرسی که خستهام چون …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷
… که از حد افزون است
می حرام است خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که میگون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پر خون است
تا فروغی غزلسرای تو …
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰
… شیرین تو خون شد
جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد
کوثر به خیال لب میگون تو دم زد
طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد
یک طایفه هر صبح به امید تو برخاست
یک سلسله …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳
… نتوان گفت
ماییم و پیامی که به محرم نتوان داد
سری که میان من و میگون لب ساقی است
کیفیت آن را به دو عالم نتوان داد
جانان مرا بار خدا داده ز رحمت
جسمی که …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵
… بند سواری شدم ز بخت بلند
که در کمند اسیران معتبر دارد
فتاده بر لب میگون شاهدی نظرم
که خون ناحق عشاق در نظر دارد
چسان هوای تو از سر بدر توانم کرد
که با تو …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵
… آنقدر تطاول با آشنا توان کرد
مخمور و تشنگانیم زان چشم و لعل میگون
جانی به ما توان داد، کامی روا توان کرد
وقتی به یک اشارت جانی توان خریدن
گاهی به یک …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴
… فروشان آن چه از صهبای گلگون کردهاند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کردهاند
میپرستان ماجرا از حسن ساقی کردهاند
تنگ دستان داستان از گنج قارون …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹
… آفتابش میدهند
هیچ هشیاری نمیخواهد خمارآلودهای
کز لب میگون او صهبای نابش میدهند
گرد بیداری نمیگردد کسی در روزگار
کز خمارین چشم او داروی …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶
… ندیدم
که ز آیینهٔ دل گرد کدورت بزداید
ترسم این باده که دور از لب میگون تو خوردم
مستیم هیچ نبخشاید و شادی نفزاید
پیشهٔ من شده در میکدهها شیشه کشیدن
تا …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲
… عهد بر بستم که جان میریزد از تارش
چه مستیها که کردم از شراب لعل میگونش
چه افسونها که دیدم از نگاه چشم سحارش
چه شادیها که دارم در سر سودای اندوهش
چه منت …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵
… را به هجرانش
یکی نهاده سر بخت را بر ایوانش
یکی به غایت حسرت ز لعل میگونش
یکی به عالم حیرت ز روی نیکویش
یکی به حال پریشان ز موی پیچانش
یکی بر آتش سوزان ز …
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶
… یافتن
تا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق
یا لبم را میرسانم بر لب میگون دوست
یا سرم را میگذارم بر سر پیمان عشق
چون تو خورشیدی نتابیدهست در ایوان …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷
… مرا
خانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانهام
مستی من تازه نیست از لب میگون او
شحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانهام
تا نشود آن هما سایهفکن بر سرم
پا نگذارد ز ننگ …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶
… هوای مهر تو دارد
نمیبرم ز تو گر سر بری به خنجر کینم
ز حسرت لب میگون و جعد غالیه سایت
رفیق لعل بدخشان، شریک نافهٔ چینم
معاشران همه مشغول عیش و عشرت و …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰
… خون ریز در ریزش خون
بی باده دیدی چشمان سرمست
بی می شنیدی لبهای میگون
در عهد زلفش یک جمع شیدا
در دور چشمش یک شهر مفتون
چشم و لب او هر سو گرفتهست
شهری …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱
… دارد از حسن تو آشوبی
بر چهره نقابی کش، کآشوب جهان داری
زان رو لب میگون را آلوده به می کردی
تا خون فروغی را از دیده روان …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷
… بر دست ار به فردای حسابت دیدمی
من که مستم دایم از یاد لب میگون تو
تا چه مستی کردمی گر در شرابت دیدمی
چون پری بگرفته گو بر تن بدرد پیرهن
جامه را …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمینها » شمارهٔ ۱۳
… روز ببینند دو خورشید عیان»
رخ رخشان بنما، دیدهٔ جان را بفروز
لب میگون بگشا آتش دل را بنشان
مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیر
وصف یاقوت لبت هیچ نیاید به …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیدهٔ غزل ۲۵
… نقش
گر ببیزند خاک مجنون را
گریه کردم بخنده بگشا دی
لب شکر فشان میگون را
بیش شد از لب تو گریهٔ من
شهد هر چند کم کند خون را
هر دم الحمد میزنم به …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیدهٔ غزل ۲۶
… بگشای لعل میگون را
مست کن عاشقان محزون را
رخ نمودی و جان من بر دی
اثر این بود فال میمون را
دل من …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیدهٔ غزل ۶۴
… خیال زلف و رویت چشم من
نیمهای ابر است و نیمی آفتاب
زان لب میگون که هوش ازمن ببرد
خون همی گریم چو برآتش …

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶۹ - در مرثیه
… دیده نخست
وگرچه هیچ شبی نیست تا ز دست دماغ
هزار دیده نگردد ز اشک میگون مست
زبان حال همی گوید اینت مقبل مرد
که از چه عید و عروسی کرانه کرد و برست
تو …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۲۲
… چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!
که در هر گردشی مست تماشا میکند ما …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۵۰۷
… می، خمار آن لب میگون ز دل نرفت
داغ شراب را نتواند شراب …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۷۱۸
… به چند از لب میگون تو ای بی انصاف
روزی ما لب خمیازه مکیدن …
صائب تبریزی » گزیده اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۱۲۸۳
… را گزیده است ز بس تلخی خمار
از ترس، بوسه بر لب میگون …
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى
… مست مست بى حد خورده باده
رخ گلگونش گشته ز عفران گون
لب میگونش گشته آسمان گون
ز رویش رفته رنگ زندگانى
برو پیدا نشان مهربانى
دلیران هم سوار و …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو
… بر جهانى
به روى از کاخ باغى بشکفاکى
ز گلگون رخ گل خوبى بیارى
به میگون لب مى نوشى گسارى
به غمزه جان ستانى دل ربایى
به بوسه جان فزایى دل گشایى
به شاب …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » اندر باز آمدن دایه به نزدیک رامین به باغ
… بر بهانه
گهى دیدى زمین گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتى
گهى میگون و گاهى زرد گشتى
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چکان زو خوى چو مروارید خوشاب
چنین …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس
… مشکین زلف جانان لب ستردن
چو مى خوردى لبش زى خود کشیدى
پس مى شکر میگون چشیدى
گهى مستان غنودى در بر یار
میان مشک و سیم و نارو گلنار
بدین سان بود نه مه …
