شهدای میگون

شهدای میگون

تجربه دیروز. استفاده امروز . و امید به آینده
شهدای میگون

شهدای میگون

تجربه دیروز. استفاده امروز . و امید به آینده

گذری بر تاریخ و جغرافیای میگون - فرهنگ لغات(و - ه - ی) زبان اسیوی و در ادامه چند نفرین و توهین میگونی

حرف (و)

وا ( ): باز، گشاده، شکفته

وا بَزوئَن (vā bazuan ): پس زدن جنس بد و فاسد

وا بَزوئَه ( vā bazuah): وازده

وا بوردَن (vā burdan ): وا رفتن

وا بَویئَن (vā bavian ): باز شدن، شکفته شدن

وا کُردَن (vā kordan ): باز کردن

وابِستَگی (vābestagi ): خویشاوندی، مربوط

وابِستَه ( vābestah): خویشاوند، مربوط

واجِبی (vājebi ): داروی نظافت

واخوردَه (vā khordan ): پس زده، کالای از رواج افتاده

وادار بَویئَن (vādār bavian ) مجبور شدن

وادار کُردَن (vādār kordan ): واداشتن، مجبور کردن

وارِد بَویئَن (vāred bavian ): وارد شدن

وارَسی (vārasi ): سرکشی و بازدید

وارِش (vāresh ): بارش، باران

وارَک خور (vārak khor ): آخوندک

وارَه (vārah ): باره، مرتبه، دفعه

وارونَه (vārunah ): برعکس، سروته

واریز (vāriz ): ریزش کوه و دیوار و سقف و نظایر آن ها

واز (vāz ): باز

واز بَویئَن (vāz bavian ): باز شدن

واز کُردَن (vāz kordan ): باز کردن

واز و وِلَنگ (vāz o velang ): بی در و پیکر

وازی (vāzi ): بازی

قدیمی ترین منبع متضمن نام بازیهای ایرانی، کتاب خسرو قبادیان و ریدک، به فارسی میانه و حدوداً متعلق به قرن سوم /نهم، است که در آن غلامِ جوان (ریدک)، در پاسخ به پرسش شاه درباره بهترین خنیاگران (نوازندگان و بازیگران) پس از برشمردن نام نوازندگان، از این بازیهای هنری و رزمی نام می‌برد: رسن وازیگ (رسن بازی)، زنجیر وازیگ (زنجیربازی)، دار وازیگ (داربازی = بازی بر چوب بلند)، مار وازیگ (ماربازی)، چمبر وازیگ (چنبربازی)، تیروازیگ (تیراندازی)، تاس وازیگ (طاس بازی/ کاسه بازی)، وَندگ وازیگ (بندبازی)، اندروای وازیگ (معلق زدن، پشتک زدن)، میخ اُود سپروازیگ (بازی با چوبدستی و سپر)، زین وازیگ (چابکی و مهارت در به کاربردن جنگ افزار)، گوی وازیگ (گوی بازی)، سِل وازیگ (زوبین اندازی)، شمشیروازیگ (شمشیربازی)، دَشْنگ وازیگ (خنجربازی)، وَرْزوازیگ (گُرزبازی)، شیشگ وازیگ (شیشه بازی، بازی و تردستی با پیاله و صراحی)، کبیگ وازیگ (میمون بازی).

وازیگوش (vāzigush ): بازیگوش

واش ( vāsh):‌علف

واشور کُردَن (vāshur kordan ): شستن برنج و عدس و گندم و امثال آن

وافور (vāfur ): بافور

واکِشَک (vākeshak ): نام محلی در میگون

واکِشیَه (vākeshiah ): دراز خوابانیده

واکِشیئَن (vākeshian ): دراز خواباندن، گستردن، کشیدن و بستن

واگو (vāgu ): بازگو

واگو کُردَن (vāgu kordan ): بازگو کردن

والّاه (vāllāh ): والله، قسم به خدا

والَگ (vālag ): سبزی کوهی معروف، والک

واموندَن (vāmundan ): خسته و مانده شدن، از رفتن افتادن

واموندَه (vāmundah ): خسته و مانده

وانیایَن (vāniāyan ): جا گذاشتن

واهِدائَن (vāhedāan ): خسته شدن، تکیه دادن، خم دادن دیوار یا ستون

واهِشتَن (vāheshtan ): جا گذاشتن

واهِلیئَن (vāhelian ): نهادن و رها کردن، تنها گذاشتن و ترک کردن

واهمِن (vāhmen ): بهمن

واهِمَه (vāhemah ): ترس

وَباه (vabāh ): وبا

وِج وِج (vej vej ): پچ پچ، حرف آهسته و نامفهوم

وِجَه (veja ): وجب

وَچَه (vachah ): بچه

وَخت (vakht ): وقت، زمان

وَختِ گُلِ نی (vakhte gole ney): هیچ وقت، هیچگاه

وَخف، وَخم (vakhf ): وقف

وَخفی (vakhfi ): وقفی

وَذّاریات (vazzāriāt ): کنایه از دشواری و سختی، درماندگی و بدبختی

وَر (var ): پهلو، طرف، کنار، بر

وَر اِنگوئَن (verenguan ): بر انداختن

وَر بَخوردَن(خوردَن)(var bakhordan ): بر خوردن

وَر بوردَن: چیزی ور رفتن

وَر بیموئَن (var bimuan ): برآمدن، تخمیر شدن خمیر، از جا کنده شدن، جوجه شدن تخم پرندگان

وَر کَتَن (var katan ): بر افتادن، از رده خارج شدن

وَر گیتَن (var gitan ): در کنار خود گرفتن و نوازش کردن، در کنار خود جا دادن

وِرّاج (verrāj ): پر حرف

وَرآوُرد (varāvord ): بر آورد، تخمین، نگاه کردن و بررسی کردن

وَرجَه وورجَه (varjah vurjah ): جست و خیز، بالا و پایین پریدن، غلطیدن و پیچیدن در خواب

وَرچیئَن (varchian ): برچیدن، جمع کردن

وَرز (varz ): کشیدن و مالیدن

وَرز بِدائَن (varz bedāan ): ورز دادن

وَرزا (varzā ): گاو نر

وَرشِکِست (varshekest ): ورشکست

وَرشِکِست بَویئَن (varshekest bavian ): ورشکست شدن

وَرشیئَن (varshian ): ور رفتن، بازی و دستمالی کردن

وَرف (varf ): برف

وَرف اِنداز (varf endāz ): جایی که برف هر بام ریخته می شود.

وَرفی ( varfi): برفی

وَرکَت (varkat ): برکت

وَرکَت کُردَن (varkat kordan ): برکت کردن

وَرکَت کُردَه (varkat kordah ): برکت کرده، دعایی که برای جلوگیری از نظر خوردن هنگام تعریف از فراوانی چیزی بیان می شود.

وَرکِشیئَن (var keshian ): بالا زدن آستین و دامن و پاچه شلوار، برکشیدن پاشنه گیوه و کفش، بالا کشیدن

وِرگ (verg ): گرگ

وَرِمال (vare māl ): اریبی سینه کوه

وَرِنداز (varendāz ): برآورد، تخمین، با دقت نگاه کردن

وَرَه (varah ): بره

وَرِه جارَک ( varejārak): نام محلی در غرب میگون

وِز (vaz ): برآمدگی و جوش در ماست و خمیر، اخم

وِز کُردَن (vez kordan ): اخم کردن

وِز وِز (vez vez ): ویز ویز، صدای پشه و مگس

وَزنَه (vaznah ): وزنه

وَس (vas ): بس، کافی

وَس کُردَن (vas kordan ): بس کردن

وَسمَه (vasmah ): رنگی سیاه برای ابرو

وِسنی (vesni ): هوو

وَشنا ( vashnā): گرسنه

وَشناتَه (vashnātah ): گرسنه ای

وَشنامَه (vashnāmah ): گرسنه ام

وَشنی (vashni ): گرسنگی

وَصلَه پینَه (vaslah pinah ): وصله پینه

وَض (vaz ): وضع

وُضو بَیتَن (vozu baytan ): وضو گرفتن

وَدَه (vadah ): وعده، مرتبه، قول و قرار

وَدِه سَرِ خَرمِن (vadeh sare kharmen ): وعده سر خرمن، وعده دیر مدت، وعده دروغ

وَدِه کُردَن (vadeh kordan ): وعده کردن، دعوت کردن به مهمانی

وَق (vagh ): واق یا صدای سگ

وَق وَق (vagh vagh ): واق واق

وَق وَق کُردَن (vagh vagh kordan ): واق واق کردن، گریه یا اصطلاحاً ونگ ونگ کردن نوزادان

وَل (val ): کج و ناراست

وِل (vel ): رها و آزاد

وِل بِدائَن ( vel bedā an): رها کردن، باد معده در کردن

وِل بَویئَن (vel bavian ): رها شدن، بی عار و بیکار ماندن

وَلِ چُشم ( valechoshm): چشم کج

وَلِ دَس (valedas): دست کج، دزد

وَل کُردَن (val kordan ): کج کردن

وِل کُردَن (vel kordan ): رها کردن

وِل مَطَّلی (vel mattali ): انتظار بیخودی، صرف وقت بیهوده

وَل و وول (val o vul ): کج و معوج

وَلَدِ چَموش (valade chamush ): حیوان یا فرد بی آرام و قرار، حیوانات یا بچه حرف نشنو

وِلِنگ و واز (veleng o vāz ): باز از هم گشاده، بی در و پیکر، بی قید و بند

وِلوِلَه (velvelah ): شور و غوغا، همهمه

ولی یورد (vali yord): نام یکی از کوه های میگون

وَندَه (vandah ): کیسه بزرگی ساخته شده از توری مشابه توری دروازه فوتبال برای حمل علوفه و کاه چارپایان

وَنگ (vang ): بانگ و صدای سگ و گربه

ونگ (vang): صدا زدن

وَنگ وَنگ (vang vang ): صدای گریه کودکان

وَنگ وَنگ کُردَن (vang vang kordan): تو دماغی حرف زدن، در انگلیسی به معنای غرولند کردن

وَهلَه (vahlah ): مرحله، مرتبه، بار

ویا چال (viāchāl ): نام کوهی در شمال شرقی میگون

ویارونَه (viārunah ): غذایی که برای زن حامله درست می کنند.

ویاس (viās ): کش، باز شدن اعضاء بدن از یکدیگر، خمیازه

ویاس بِدائَن (viās bedāan ): کشیدن به این طرف و آن طرف، عزم و اراده ای مصمم داشتن برای انجام کاری با سرعت و دقت

ویتیک ویتیک (vitik vitik ): جنبش حشره تازه از تخم در آمده

ویتیک ویتیک کُردَن (vitik vitik kordan ): جنب و جوش و تکان خوردن سریع

ویجین (vijin ): وجین

ویجین کُردَن (vijin kordan ):‌ وجین کردن

ویرون (virun ): ویران

ویرون گِردِه (virungerdeh): ویران شود

ویرونَه (virunah ): ویرانه

ویمَه (vimah ): می بینم

وینی، وِنی (vini ): بینی

حرف (ه)

هار بَویئَن (hār bavian ): هار شدن

هارشیم ( hārshim): ببینیم

هاشور واشور (hāshur vāshur ): داشتن دو دست لباس، لباس یدک که بشویند و دیگری را بپوشند.

هاکُردَن (hākordan ): دمیدن به دست یا شیشه و آینه، کردن، انجام دادن کاری

هاکِشیئَن (hākeshian ): پهن کردن

های ( hāy): بگیر، بستان

های هوی ( hāy hoy): هیاهو، سروصدا

هائیتَن (hāeitan ): گرفتن، اخذ کردن

هائیر (hāeir ): بگیر

هَتَگ (hatag ): حلقه چوبی که به ریسمان و تنگ بندند.

هُتُل (hotol ): چاق و گنده

هُجوم بیاردَن (hojum biārdan ): هجوم آوردن

هَچَلَفت (hachalaft ): هشلهفت، آدم بی مصرف و بیکاره

هِدا هائیر ها کُردَن (hedā hāeir hākordan ): تعارف وپیش کش دادن وگرفتن ، دختری ( یا پسری ) را به عروسی ( یا دامادی ) دادن و دختری یا پسری را گرفتن

هِدار ( hedār): به ترتیب ایستان

هِدار (hedār): نگه دار

هِداشتَن (hedastan ): ایستاندن

هِدائَن ( hedā an): دادن

هَدَر بوردَن ( hadar burdan): هدر رفتن

هِدی (hedi ): هم زدن

هِدی گَل (hedi gal): اتّصال، درهم برهم

هِدی گَل اِنگوئَن (hedi gal enguan): اتّصال دادن

هِدی وِدی (hedivedi ): به هم ریختن

هَدی یَه (hadiyah): هدیه

هَذی یون (haziyun ): هذیان

هِر ( her): لجن، لای و گل

هِر هِر (her her ): صدای شدید خنده

هُر هُر (hor hor ) صدای سوختن هیزم و صدای آوار

هِراسون (herāsun ): هراسان، متوحش

هِراکَل (herākal) : چرای گوسفندان در شب، شب هنگام گوسفندان را یکی دو ساعت به چرا می برند تا در خنکی شب هم چرای بهتری داشته و هم به جفت گیری بپردازند.

هِراویئَن (herāvian ): پیچیدن رشته و نخ و طناب و مانند آن ها به دور هم یا چیز دیگر، دور پیچ کردن

هُرت او (hert u) شل، رقیق

هَرجایی (harjāyi ): آواره، زن بدکاره

هَردَم بیل (hardambil ): بی نظم و قاعده، آشفته

هَرزِگی ( harzegi): عمل خلاف مصلحت، عیاشی

هَرزَه (harzah ): هرزه، بدکاره، بیهوده

هَرزِه دُهُن (harzeh dohon ): یاوه گو، کسی که از زبانش مدام حرفهای بیهوده بیرون می آید.

هَرزِه گو (harzeh gu ): یاوه گو

هَرزِه واش (harzeh vāsh ): علف هرز

هِرِس (heres ): بایست

هَرَس کُردَن (haras kordan ): هرس کردن، بریدن سرشاخه های زیادی درخت

هِرِساندَن (hsresāndan ): ایستاندن

هِرِسّائَن (heressā an ): ایستادن

هُرُم (horom ): حرارت آتش

هِرَه (herah ): دپو کردن علف های چیده

هُروت (horut ): خسته و مانده، کوفته

هُروت بَویئَن (horut bavian ): کوفته شدن، خسته شدن زیاد

هَستَک (hastak ): هسته

هَسِّکا (hassekā ): استخوان

هَسُّم (hassom ): افزار دسته دار سرپهنی که خمیر را از لاک جدا کنند.خمیر تراش

هَضم بَویئَن ( hazm bavian): هضم شدن

هَف بِرارون ( haf berārun): هفت برادران، دب اکبر و اصغر

هَف چنار (hafchenār): هفت چنار، نام محلی در میگون با درختان چنار بسیار

هَفتَه (haftah ): هفته

هِکِت (heket ): از بین رفته، نابود شده، خسته

هَکِتا ( haketā): خسته

هِگاردِنائَن (hegārdenā an): برگرداندن

هِگِرِسَّن (hegeressan ): برگشتن

هَلا (halā): هنوز، تاحالا، تاکنون

هِلاک (helāk ): خسته و فرسوده، از نفس افتاده

هِلاک بَویئَن (helāk bavian ): هلاک شدن

هَلَشت (halasht ): بند کوتاهی بافته شده از چرم که برای بستن جم به جت(از وسایل شخم زنی و خرمن کوبی) استفاده می شد.

هُلُفتی (holofti ): یک دفعه، ناگهان

هُلُفدونی (holofduni ): زندان، سیاه چال، اتاقک تاریک و مرطوب

هَلِه هولَه (haleh hulah ): خوردنی های غیر غذایی، تنقلات

هِلِه وِلِه هاکُردَن (heleh veleh hakordan): چنین و چنان کردن

هَلی ( hali): آلوچه

هَلی دار ( hali dar): درخت آلوچه

هلی زیلیکا (hali zilikā ): آلوچه ریز و ترش

هَلیسا (halisā ): قبلاً

هُلیکَه (holikah): تکه چوب کوتاه برای بستن هلشت به جم و جت(از وسایل شخم زنی و خرمن کوبی)

هَم اِموئَن (ham emuan ): به هم آمدن

هَم بَزوئَن ( ham bazuan): به هم زدن، مخلوط کردن

هَمچی (hamchi ): چنین، اینچنین

هَمِلون (hamelun ): نام یکی از باغ های و کوه ها در شمال غربی میگون
هِمِند (
hemend ): زمین صاف و هموار
هَمونَه (
hamunah ): همان
هَمَه کارَه (
hamah kārah ): آشنا به همه کار ، سرکرده
هَمهَمَه (
hamhamah ): سروصداوازدحام
هَمیشَگ (
hamishag ): همیشه
هَمینَه (
haminah ): همین
هِناسَه (
henāsah ): نفس تند بعد از کار وفعالیت

هِنتی خی (henti khi): مثل خوک می ماند (توهین)
هَندَق (
handagh ): خندق
هِنگامَه، هِنگومَه (
hengāmah ): معرکه
هَنو (
hanu ) : هنوز
هو
(hu ): آی، حرف ندا که به دنبال نام آورند. غفلتاً ( یه هو )، شایعه
هَوار (
havār) : آوار، بانگ و فریاد                                                                                   
هَواربَزوئَن (
havar bazuan ): دادزدن
هِواربَکِشیئَن (
hevār bakeshian): فریادکشیدن
هِوایی بَویئَن (
hevāyi bavian ): سربه هوا شدن ، هوایی شدن

هِندونَه (hendunah ): هندوانه
هَمدی یَر(
hamdiyar) : همدیگر
هَمِرو (
hameru) : امرود ، گلابی وحشی
هَم زِوون (
hamzevun ) : هم زبان
هَم سال (
hamsāl ) : هم سن
هَمسایَه ( همسادَه )
   ( hamsāyah ) : همسایه
هَم سَر (
hamsar ) : همقد وهم سن وسال
هَمَش (
hamash ) : همه اش
هَمشیرَه (
hamshirah ) : خواهر
هَمکِشَگ، پوسونَک (
hamkeshag ) : سنجد، ماده یا میوه ای گس که آب دهان را جمع می کند.
هَم کَشی یَن (
hamkashiyan ) : هم کشیدن ، مجازا به معنای پرهیز از تنبلی است.
هَم گیتَن (
hamgitan ) : بستن ، برهم نهادن ، به هم آوردن دهانه چیزی مانند کیسه و جوال ومانندآن

هَه (ha): ها، دمیدن نفس

هَه کُردَن (ha kordan ): ها کردن

هو کُردَن ( hukordan ) : انگشت نما کردن ، رسوا کردن

هِوا اِفتابیئَه (heva eftabiah): هوا آفتابی است . با نوع لحنی که به کار می رود شنونده متوجه می شود.

هورت (hurt ): سرکشیدن مایعات

هَوَسونَه (havasunah): هوسانه، غذایی که از روی هوس پزند.

هوش اِموئَن(بیموئَن) ( hush emuan ): به هوش آمدن

هوشتَگ (hushtag): سوت

هوشتَگ بَکِشی یَن (hoshtag bakeshiyan): سوت زدن

هول ( hul ): ترس، وحشت، عجله

هول بَکُردَن ( hul bakordan ): سخت ترسیدن، ترسیدن

هول میشت (hulmisht): عجول

هول و وَلا (hulovalā): ترس و استرس و اضطراب
هَوَنگ (
havang): هاون

هی (hey): مداوم، پشت سرهم، لفظی برای راندن حیوانات

هی کُردَن(hey kordan): راندن حیوانات
هیجّی کُردَن (
hijji kordan): کلمات را به تفکیک حروف و حرکات بیان کردن

هیچ کارَه (hichkārah): بیکار، ولگرد ، بی مسوولیت

هیچّی نِدار (hichchi nedār): دشنامی به معنای بی اصل ونصب و فرومایه                                                                هیرَه (hirah): شپش تن مرغ

هیژدَه (hijhdah): هجده

هیمه (himah): هیزم

هیمون (heymun): نام یکی از مزارع در شرق میگون
هیمَه (
himah): هیزم
هین (
hin ): صدایی برای راندن خر و قاطر

حرف (ی)

ی ( ye ) : مخفف یک مانند یدنه و یدست و یه درمی یون و...

یابو (yābu ): یابو، دشنام
یاداِموئَن (
yād emuan ) : به یاد آوردن
یادبِدائَن (
yād bedā an ) : یاد دادن
یاد بوردَن (
yād burdan ) : فراموش کردن ، از یادرفتن
یاد بیاردَن (
yād biyārdan ) : یاد آوردن
یادگیتَن (
yād gitan ) : یاد گرفتن
یاربَیتَن (
yār baytan ) : یارگرفتن ، همبازی انتخاب کردن
یارجُن جُنی (
yāre jonjoni ) : دوست صمیمی
یارِغار (
yāreghār ) : دوست همراه و همیشگی
یاری کُردَن (
yāri kordan ) : کمک کردن
یاسَّه (
yāssah ) : مجموعه حلقه و چنگک فلزی و بند چرمی مربوط به تنگ که با آن بار چارپایان بندند.
یال (
yāl ) : فرزند ، بچه ، کودک
یَلقُز (
yalghoz ) : مجرد ، عذب ، بی زن وفرزند
یالگ (
yalag ) : بچه کوچک ، طفلک ، کودک دوست داشتنی
یاوَه (
yavah ) : حرف بیهوده
یَتیم خُنَه (
yatim khonah ) : پرورشگاه
یَخ او (
yakh u ) : آب یخ
یَخ بَکُردَن (
yakh bakordan ) : احساس شدید سرما کردن ، سرد شدن چیز گرم                                                                                    
یَخ بَندون (
yakh bandun ) : یخ بندان
یَخدون، یَخدُن  (
yakhdun ) : صندوق مخصوص قرار دادن لباس و پارچه
یَخ دَوِستَن (
yakh davestan ) : یخ بستن
یَخَه (
yakhah ) : یقه ، گریبان
یُرد (
yord ) : محل توقف ، پهنه ای که آنجا گوسفندان را بدوشند.
یَرَقون (
yaraghun ) : یرقان ، بیماری زرده
یَقین (
yaghin ) : بی تردید ، حتما
یُقُر (
yoghor ) : خشن ، درشت ، بدقواره

یِکِّه بَخوردَن ( yekkeh bakhordan ) : جاخوردن

یِکی به دو کُردَن ( yeki be do kordan ) : مشاجره لفظی کردن ، بگومگو کردن

ینجَه ( yenjah ) : یونجه

یَنی ( yani ) : یعنی

یه بُهارِ دیئَر (ye bohāre diar ): یه بهار دیگر
یِه پرِ گوشت بزوئَن (
ye pare gusht bazuan): کمی چاق شدن

یِه تَنَه ( ye tanah ) : دست تنها ، بدون کمک

یِه خُردَه ( ye khordah ) : کم ، اندک

یِه دَری (ye dari): مستراح

یِه دَفَه ( ye dafah ) : یک دفعه ، ناگهان
یِه سَر (
ye sar ) : پیوسته ، پی در پی
یِه سَر دو گوش (
ye sar do gush ) : موجودی خیالی  ( و بعضاً تصویر خود افراد شب هنگام داخل شیشه )  که با آن طفل را می ترساندند مانند لولو

یِه سَرَه ، یِسَّرَه ( ye sarah ) : سراسر ، یک طرفه ، نوعی کلنگ که یک سر دارد.
یِه سَرِه کُردَن (
ye sareh kordan ) : قطع کردن امور ، فیصله دادن به کارها
یِه شو دَر میون (
ye shu dar miun ) : یک شب در میان

یه کِش (ye kesh ): یک بار، یک دفعه
یِه کَلّه (
ye kallah ) : یک سره ، مستقیم ، بی توقف
یِه کلِّه بوردَن (
ye kalleh bordan ) : بدون استراحت مسیری طولانی را رفتن
یِه کلِّه بَکِتَن (
ye kalleh baketan ) : یک سره در بستر افتادن بیمار
یِه گُلِّه جا (
ye golleh jā ) : جای بسیار کم
یِه لا (
ye lā ) : کنایه از انسان لاغر وباریک اندام
یِه لا قُبا (
ye lā ghobā ) : انسان ضعیف و کم درآمد
یِه تَنَه (
ye tanah ) : دست تنها ، بدون کمک
یِه میشت هَسِّکا (
ye misht hassekā ) : کنایه از آدم لاغر

یِه کارَه ( ye kārah ) : بی دلیل ، بی مقدمه ، کلمه ای که از روی تعجب هنگام مشاهده کار غیر معمول بیان می شود.

یِه هو ( ye hu ) : ناگهان ، بی خبر

یِوارَکی ( yevāraki ) : یک باره

یِواش (yevāsh ): یواش، آهسته
یَواشَگ (
yavāshag ) : یواش ، آهسته و آرام
یِه بَس (
ye bas) : مداوم ، پیوسته
یِه بَند (
ye band ) : یکسره ، مداوم                                    

دسته بندی واژه ها

کسب و کار

چاربیدار (chārbidār):کسی که همراه با الاغ و قاطر بین شهرها تجارت می کرد.

چاربیداری (chārbidāri): تجارت با اسب و قاطر و الاغ بین شهرها

چُپون (chopun): چوپان

خَرَکچی (kharakchi): کسی که با الاغ کار می کند.

دَشت بون (dashtbun): دشتبان

گوگَل پا (gugalpa)گاوچران، گاو ها

میراب (mirāb): کسی که آب زمین را تقسیم می کند

نوکَر (nukar): نوکر، کسی که برای کسی چوپانی می کند

نونوا  (nunevā): نانوا

ابزار و کارکشاورزی و دامداری

اِزال (ezāl): خیش، گاو آهن

اَسیو سنگ: asiu sang سنگ آسیاب

اوچین :uchin پلاستیک

اویاری (uyāri): آبیاری

آفِن داز (afendāz): داس دسته بلند

بِنِ لَش (benelash): قسمت پایین زمین برای آبیاری

پابیل (pābil) : شخم زدن با عمق کم

پاس: pás قطعه چوب کوچکی که برای محکم کاری دسته بیل و کلنگ و امثالهم استفاده می شود.

تاس: tás کاسه ی مسی

تاشه: tashah تیشه

تاشه : tāshah : قطعه چوب یا سنگ باریک که برای پر کردن دیوار چینی استفاده می شود.

تِرازی: terāzi ترازو

تندیر: tandir تنور

چنگگ : changak : وسیله ای برای جدا کردن ریگ های درشت از خاک

چنگوم (changom): تکه چوبی که روی زمین میکارند تا طناب اسب و خر رو بهش ببندند.

خَرمِن: kharme خرمن

داز (dāz): داس یا وسیله ای برای بریدن شاخه های کوچک

داهرَه (dāhrah): وسیله ای برای ریز و خرد کردن علف چارپایان

درزن(darzen): سوزن

درکندیل (darkandil): چهار چوب در

دَسخالَه: (daskhālah): نوعی داس

رَسِن (rasen): ریسمان

سائوس (sāus): سبوس

سرنِه لَش: sarnelash قسمت بالای زمین برای آبیاری

فوکا (fukā): وسیله ای برای کشاورزی

قدّاره: ӯadārah وسیله ای برای خرد کردن علف به صورت دو نفره

طِناف: tenāf طناب

کُپَّه : koppa : از انباشته شدن محصولات کشاورزی را گویند

کَلَند (kaland): کلنگ

کیله : kilah : نهر کوچک برای عبور آب

مقراض یا ناخچین : meӯrāz, nakhchin : قیچی

نال: nāl نعل

نَردون : nardun : نردبان

هَتَک: hatak حلقه چوبی و یا آهنی برای طباب بارکشی

بازی

تُرنِه وازی: tornevāzi یک نوع بازی که بیشتر در محافل عروسی قدیم برگزار می شد. اسباب آن یک تکه لنگی که پیچ و تاب می دادند به همراه یک قاب که با شاه و وزیر و دزد و پوچ مشخص می شد. با انداختن قاب در وسط میدان هر کسی شانس خودش را محک می زد. شاه دستور می داد، وزید اجرا می کرد و دزد هم دستورات شاه را که بیشتر جنبه تنبیه در قالب طنز بود انجام میداد.

توپکال: tupkāl نوعی ورزش دسته جمعی بود که با یک توپ کرکی و یک چوب دستی انجام می شد. افراد در قالب دو تیم تشکیل می شدند و هر تیمی که میدان دار بود با چوب دستی توپ را به هوا پرتاب می کرد و افراد تیم مقابل که در وسط میدان بودند، می بایست توپ را با دست گرفته و یا این که توپ را به افرادی که پرتاب می کردند و قصد حرکت تا محل خط کشی شده را داشتند بزنند. اگر توپ به بدن آن ها می خورد و یا این که در هوا توپ را می گرفتند برنده و جایشان را با تیم مقابل عوض می کردند.

حوضِنی:  huzeni شنا

دَچِّه بَپِّر: dacebaper یک نفر ایستاده روی زانو خم می شد و لقیه ی بچه ها از روی پشت آن می پریدند. اگر کسی نمی توانست و بازنده می شد، نوبت خم شدن او می شد و دیگران از روی او می پریدند.

علی میگه زو: alimigezu از یک خط مشخصی بچه ها به ترتیب نفس را در سینه حبس می کردند و با جمله علی می گه زو می دویدند. هر کجا که نفسشان قطع می شد می ایستادند و دیگران این عمل را تکرار می کردند. هر کس بیشترین مسافت را با حبس نفس می دوید برنده می شد.

قایم بوشک: ӯayambushak

لاپِکا: (lāpekā) نوعی بازی دو نفره و چند نفره با سنگ های تخت.

لو وازیک: luvāziak

وازی : vāzi : بازی

پرند گان و حیوانات

اَختَه:akhtah بز نری که اخته شده باشد.

اِسبی بِز: esbi bez بز یک دست سفید

اِسبیج: esbij شپش

اَلُه: (allah)عقاب، احتمالاً اَلَّه بند هم به جایی گفته می شد که در آن محدوده، عقاب ها به پرواز در می آمدند.

بامشی : bāmeshi : گربه

بَختَه: bakhtah بز بزرگ و معمولاً سفید رنگ که جلوی گله حرکت می کند و در واقع راهنمای گله است.

بَرجی میش: میشی که زرد و سیاه و قهوه ای با هم باشد.

بَدبَدَه: badbadah بلدرچین

بِز: bez بز

بِزغالَه: bezӯalah بزغاله

بُغِه بَخورد: boӯehbakhord : حیوانی که جفت گیری کرده و آماده ی آبستنی هست.

بورِ سَری: buresariمیشی که سیاه باشد و فرق سرش سفید باشد.

پیرِ میش: piesmishگوسفند ماده ای که دندانش ریخته باشد.

تِشک: teshk گوساله نر

تشی : tashi  جوجه تیغی

تَشنی : tashni  جوجه (معنای تشنه هم می دهد)

تُغُلی:togoli بره ای که شش ماه بالاتر سن داشته باشد.

تَلیسَه: talisahگوساله ی یک ساله

جونِه گو: junegu گاو نر

چار گوش میش:chargushemishمیشی که روی گوشش گوشت اضافه داشته باشد.

چَپِش: chapesh بزغاله

خَر چُسُنَه: kharchosonsh نوعی حشره ی درختی که بوی بد و نامطبوعی دارد .

خَرمیشکا : kharmishka : پرندگانی به اندازه ی گنجشک که با فریب دادن سایر جانداران آن ها را از لانه ی خود دور می سازند.

خَر کُتَه: khaekotah کرّه خر

خَروس : kharus: خروس

خی : khi : خوک

دال: dāll نوعی عقاب

دار کُتِنَک: dārkotenak دارکوب

دیب: dib دیو، موجود خیالی

رِشک: reshk تخم شپش

زَردِ شوآ: میشی که رنگ قهوه ای توام با زرد داشته باشد.

زَهَش خُرَّمَه: zahashkhoramah : معمولاً به گاوهایی که نشان از آبستنی دارند گویند.

زیک : zik : نوعی پرنده بسیار کوچک

زمبور (zambur): زنبور

سافِلیک: sāfelik نوعی خرمگس که روی بدن حیوانات به خصوص گاو می نشیند و از خون آن ها تغزیه می کند.

سِرخِ بِز:serkhebez بزی که یک دست متمایل به قرمز باشد.

سُرخِ کُلاچ میش: sorkhekilachemishمیشی که قهوه ای، قرمز یا سفید باشد.

سِرخِ گِردِنِ بِز:serkegerdeneh bezبزی که رنگ گردنش قرمز باشد.

سِسک (sesk): سوسک

سّرخِ کُلاچِ بِز: بزی که قرمز و سفید باشد.

سیا کُلاچِ بِز: بزی که به رنگ قرمز و سیاه باشد.

سیا کَهو میش: گوسفندی که خاکستری توام با سیاه رنگ باشد.

سیا گِردِنِ بِز: بزی که گردنش سیاه باشد

سُرخِ کَهو میش: گوسفندی که خاکستری توام با قهوه ای باشد.

شال: shal شغال

شوآردَن: میشی که گردن و صورتش قرمز باشد.

شوپرپره (shuparah): شب پره

شوکور: shukur خفاش

قُرباغه : ӯorbāӯah : قورباغه

کاوی: kāvi بره ی ماده، بره ای که دو ساله باشد.

کُتَه : kotah: بچه و نوزاد حیوانات، معمولاً برای حیوانات حرام گوشت به کار می رود.

کَشکیرَک : kashkirak : زاغ

کَر (kar): گوسفندی که گوش های کوچکی داشته باشد.

کُرچ کِرگ : korchkerg: مرغ مادر که روی تخم هایش خوابیده و یا با جوجه هایش همراه است

کُرغُراب : korӯorab : کلاغ

کِرگ : kerg: مرغ مادر

کِریار: میشی که صورت و گردنش سیاه باشد.

کَکی: kaki جغد

کوک: kok کبک

کَنگونی: kanguni زنبور

کَهو کُلاچ: گوسفندی که خاکستری و سفید باشد.

کَرِ میش گوش: گوسفندی که گوش نداشته باشد.

کَفتر : kaftar : کبوتر

کَلِ بِز: بز نر که بیش از یک سال عمر داشته باشد.

کُل دُمبه میش: میشی که دم یا دنبه نداشته باشد.

کَلِه کولَه بِز: بز نر

کورِ میش گوش: میشی که گوش کوچک داشته باشد.

کَهو کُلاچِ بِز: بزی که به رنگ حاکستری و سفید باشد.

گُرگی : gorgi : یکی از اسامی سگ های گله است.

گُسِند : gosend : گوسفند

گَل: gal : موش بزرگ

گو : gu : گاو

گوش خیز: gushxiz

گوک : guk : گوساله

لَخِ گوش میش: میشی که گوشش پهن باشد.

لیسَک (lisak): حلزون

‌‌ماچه: māche‌ سگ‌ ماده ‌جوان، خر‌ ماده، گرگ ماده

ماچه خر: māche khár ماده خر، ماچه‌ الاغ

ماچِه وِرگ:māche verg ماده گرگ در برخی از گفتگوهای بی ادبانه هم از آن استفاده می شود

ماماک: māmāk : کفشدوزک

ماهر : māhr : مار

مِلیجَه: milijah مورچه

میش: گوسفند ماده ای که دو سال به بالا داشته باشد.

میشکا : mishkā : گنجشک

ناجی بلندِ میش: میشی که دمبلچه ی بلندی داشته باشد.

نَر تُقُلی: بره ی نر شش ماه به بالا

نر کاوی: بره ی نر یک ساله

نَرِه وَرَه: بره ی نر

نو وَند کاوی: بره ای که یک سال از مرش گذشته باشد.

واشه: vāshah قرقی

وارَک خور: vārakkhor آخوندک

وَرزا : varzā  گاو نر

وِرگ:verg  گرگ

وَرَه : varah  بره

وِشا میش: میشی که دندانش از هم جدا شده باشد.

وک : vak  قورباغه

وَندالو: vandālu تارهای عنکبوت

وَنوشِ میش: گوسفندی که دور چشمان و نوک گوشش قرمز یا قهوه ای باشد.

هالِک وَرَه: بره ای که تازه به دنیا آمده باشد.

وسایل شخصی و آشپزخانه و خیاطی

انگلیسی : engelisi : فانوس

اوکَش: ukash آبکش

آردِلاک: ārdelak سینی چوبی مخصوص آرد

بَرکَر: barkar دیگ بزرگ

پیت: pit ظروف حلبی

پیلَک : pilak : ظرف سفالی

تَش: tash آتش

تور : tur : تبر

تنه که : tonekah : شورت

جُرُب : jorob : جوراب

جومَه : jomah : پیراهن

خاک اِنداز: khākendāz خاک انداز

درزن : darzen : سوزن

ساجَه : sājah : جارو

ساهو: گوسفندی که دور چشم و نوک گوشش سیاه باشد.

سرپایی : sarpāi : دمپایی

سرنا : sernā : نوعی ساز سنتی

سموَر : samvar : سماور

سیادیم: میشی که صورتش کاملاً سیاه باشد.

سیا کُلاچ میش: میشی که رنگ سیاه و سفید داشته باشد.

سیرِ میش: گوسفندی که یک دست سفید رنگ باشد.

شوآدیم: میشی که صورتش کاملاً قهوه ای یا قرمز باشد.

شوآسَری: میشی که به رنگ قهوه ای یا قرمز و فرق سرش سفید باشد.

شونه : shonah : شانه

صِندُق: sendoӯ صندوق

قُطی: ӯoti قوطی

قُلف و کِیلی: ӯolfokeli کلید و قفل

قلیون : ӯalyun : قلیان

قوا : ӯevā : کت

کِرویت: kervit کبریت

کُلاچ: نام سگ هایی که به رنگ خاکستری و سفید هستند.

کیله : kilah : وسیله برای پیمانه برنج یا گندم

گالِش : gālesh : نوعی کفش محلی

گاهرَه: gāhrah گهواره

گُرگی: نام سگ هایی که شبیه گرگ هستند.

گَزِلیک: gazelik : چاقوی میوه خوری

گوآلدوج : goāldoj : سوزن بزرگ برای بستن روی کیسه ها و گوال

لاک: lāk سینی چوبی

لمپا : lampā : چراغ گرد سو

لَوی : lavi : قابلمه بزرگ پلوپزی

مَجومَه: majumah سینی بزرگ

مُقاش: moӯash انبر

میرکا: mirkā : دانه تسبیح، مهره

هیمَه: himah هیزم

جهات و مکان ها

آخِر: ākher : آخور، آغل، محل غذا برای دام

اسبِ چال: asbecāl نام کوه جنوبی میگون

اِسبی کَمَر چال: esbikamarcāl نام مکانی در شرق میگون

اِستَرچال: estarcāl نام کوهی در شرق میگون

آهِنگِرَک: ahengerak نام مکانی در جنوب غربی میگون

باغ پُشت: baӯopsht

بالخونَه: bālkhonah : بالا خانه، طبقه بالای طویله که محل انبار علف زمستانی است.

پُشت دِه: opshtdeh مکانی در قسمت غربی میگون

تِلارسَر: telārsar تالارسر، قسمت غربی میگون

سامون : sāmun : محدوده خانه و زمین را گویند.

سر جورا: sarjura سربالا

سر جورایی: sarjurayi سر بالایی

سر جیرا: sarjira سرپایین

سر جیرایی: sarjirayi سرپایینی

سَنگ میون: sangmiun

سَن تِلارسَر: santelārsar مکانی در قسمت غربی میگون

جورا: jura بالا

جوسونَک: jusunsk مکانی در قسمت جنوب غربی میگون

جیرا: jira پایین

خاک سر: khāksar: سر خاک، قبرستان

دِراز چال: derāzcal مکانی در قسمت شرقی میگون

قَلعه باغ: ӯalebāy مکانی مسکونی در قسمت شمال داخلی میگون

کَش : kash : هم به پهلوی بدن معنی می دهد و هم به کنار و جنب مکان و هم نام مکانی در میگون است.

کِرِس : keres اطاق خواب گوساله ها و بره های نوزاد، محل جداسازی گوساله ها و بره ها که شیر مادر را نخورند.

کِرگ کولی : kergkoli : محل نگداری مرغ و اردک و غاز و ...

کُلُم : kolom  طویله، محل نگهداری دام

کُلُم کاندون: kāndun kolom : طویله ها
کُلگا :
kolgāh  جایی که بیرون از منزل غذا پخت می شده است.

کُلِنگا: kolengā نام مکانی در شرق میگون

کَلِّه خاکِه سَر: kalexākesar مکانی در شرق میگون که قبرستان بالامحل هم در آنجا قرار دارد.

کَهریز: kahriz نام مکانی در غرب و چشمه ای که به هفت چشمه معروف است.

هَفت چِنار: haftcenār مکانی مسکونی در قسمت شرق داخلی میگون

هِیمون: heymun مکانی در قسمت شرقی میگون

جورا (juea): بالا

جیرا (jera): پایین

اون وَر (unvar): آن طرف

این وَر (invar): این طرف

سردیم (sardim): بالا، معمولاً طبقه بالا

بِندیم (bendim): پایین، معمولاً طبقه پایین

پَس، دِمال (pas): عقب

پیش، جولو (pish): جلو

درختان، گیاهان و سبزیجات

او تَره: utarah مرزه

پِته نیک: petenik پونه کوهی

تُلپَه: tolpah نوعی سیزی کوهی شبیه تره

تلی : tali : تیغ یا سیخ برخی درختان

جوز: juz گردو

جوزدار: juzdar درخت گردو

سی: si سیب

گَزِنا: gazenā گزنه

لَم: lam برگ ریواس

لَهَه: laha شاخه

لیاس: liās ریواس

مِزالک: mezālak نوعی سبزی کوهی

نشا : neshā : بوته و یا ساقه های گیاهان و درختان برای کاشت

والَک: vālak نوعی سبزی کوهی شبیه تره با برگ های پهن

یِنجَه: yenja یونجه

رنگ ها

سیا : siā : سیاه

اِسبی : esbi : سفید

کَهو : kahoh : کدر یا رنگ تیره

سِرخ : serkh : قرمز یا سرخ

زرد و زار : zard o zār : رنگ زرد یا بیماری

زمان ها و اوقات

اسا : esā : حالا، اکنون

اِفتاب زرد: eftābzard غروب آفتاب

اِفتاب سو: eftābsu طلوع آفتاب

اَمرو: amru  امروز

باهار: bāhār بهار

پارپیرار: parpirar سال ها قبل

پارسال پیرار سال: pārsālpirārsāl سال ها قبل

پارسال:pārsāl سال قبل

پَر رو: parru پریروز

پَسون: pason آینده

پَس پِهرا: paspehrā سه روز بعد

پَسون فردا: pasunfardāدو روز بعد

پِهرا: pehrā  پس فردا

پوئیز: poeez پائیز

پِی سَر: peysar سحر

پِی نماز: peynemāz عصر

پیش پریروز: pishpariruz دو روز قبل

تاسا: tāsā : تا حالا ، آن وقت، ساعتی پیش

تاوِسون: tāvessun تابستان

چاش گُدَر : chāsh godar : موقع ناهار

چاشت : chāsht : ظهر

چَند گُدار: chandgodar چندی پیش

زِمِسّون: zemessun زمستان

شو : shu : شب

شو نیشت: shunisht : شب نشینی

شودِمال: shudemāl آخر شب

شونشینی: shuneshini شب نشینی

صُب : sob صبح

صواحی : savāhi : روز

گاه گُدار: gahgodār گاهی اوقات

گُدار: godār موقع

نِسب شو: nesbeshu نصف شب

شو نُصبِ شو: shunosbeshu شب نصف شب

وضعیت هوا

وارش : vāresh : باران

اِفتاب : eftāb : آفتاب

سرما : sermā : سردی

ورفی : varfi: برفی

غذا ها و میوه ها

هلی : hali: آلوچه ، گوجه سبز

او : u : آب

مُرغُنَه : morӯonah : تخم مرغ

بِشتی : beshti : ته دیک

پولو : pulu : پلو

سی : si: سیب

کَدی : kadi : کدو

لباس

اُرسی: orsi کفش

پابِزار: pābezār پاپوش

تُمبون: tombun شلوار

تُنِکَه: tonekah شورت

چارقَد: cārӯad روسری

جوروب: jorob جوراب

جومَه: jumah جامه

زیرجومَه: zirjumah زیر پیراهنی

شلیتَه: shalitah دامن کوتاه

شولا: shulāh قبایی که چوپانان روی دوش خودشان می اندازند

قوا: ӯovā کت

گالِش: gālesh کفش های پلاستیکی

خانواده

آبجی: ābji خواهر

بِرار: berār برادر

بِرار زا: berārzā برادر زاده

بِرار زِن: berārzen همسر برادر

پی اَر: piar پدر

پی اَر زَن: piarzan زن پدر (نا مادری)

خالَه: khālah خاله

خاله زا: khālezā فرزند خاله

خواخِر: khāxer خواهر

خواخِر مار: khāxermār مادر خواهر

خورزا: khorzā خواهر زاده

زِن: zan زن

زَن بِرار zanberār: برادر زن

زَن پی اَر zanpiar: پدر زن

زن خواخِر zankhākher: خواهر زن

زن دویی zandoyi: زن دایی

زَن مار zanmār: مادر زن

شی shi شوهر

شی بِرار shiberār: براد ر شوهر

شی پی اَر shipiar: پدر شوهر

شی خواخِر shikhākher: شوهر خواهر

شی مار shimār: مادر شوهر

ریکا rikā: پسر

زوما zumā: داماد

عَمَه ama: عمه

عمه زا amme zā: فرزند عمه

کیجا kijā: دختر

گَتین بابا: gatin bābā پدر بزرگ

گَتین نَنَه: gatin nanah مادر بزرگ

نَنجان: nanjān مادر بزرگ

نَنَه: nanah مادر

وَچَه: vacah بچه

وِسنی: vesni همدم

اعضای بدن

اُشکُم oshkom : شکم

انگوشت : angosht : انگشت

بال bāl : دست

په کت pekat : پشت سر

تراخونش terākhunesh درد و التهاب موضعی از بدن

تیسابِلِنگ teesābeleng پابرهنه

چُش خُنه chosh khonah : گودی چشم

چُشم choshm: چشم

چونه chunah : چانه

زاندی zāndi: زانو

قَلیشَه  ӯalishah: کشاله ی ران

کَت kat: کتف

کله kallah : سر

کین :kin باسن

گَل gal : گلو

لِنگ leng : پا

لو lu: لگد

لوشه lushah : لب

موچ much: مچ

می mi : مو

میجیک mijik: مژه

ناخین: nakhin ناخُن

اندام و حالت و صفات انسان

آپچَه : āpchah : عطسه

آجیش: ājish تب و لرز

اِسّا: essā ایستاده

اُشکُم : oshkom : شکم

اِشنُفَه: eshnofah عطسه

انگوشت : angosht : انگشت

بال : bāl : دست

بِتیمبَه: betimbah شکم

بِرمَه: bermah گریه

بَفِت: bafet خوابیده

بَلیشدَن: balishdan لیسیدن

بَنیشتگا: banishtgā نشسته

بیز: biz اخم

په کت : pekat : پشت سر

تراخونش: terākhunesh  درد و التهاب موضعی از بدن

تشنا : tashnā : تشنه

تُک: tok لب

تو: tu تب

تودار: tudār تبدار

تیسابِلِنگ :teesābeleng  پابرهنه

چُش خُنه : chosh khonah : گودی چشم

چُشم: choshm چشم

چِف: chef مکیدن

چونه : chunah : چانه

خَرَک: kharak کتف

خَرِ لَمچ: kharelamch دهان گشاد

خُرناس : khornās : خر و پف شدید

دَقِلَک (daӯelak):  قلقلک برای خنده

دَکِت : daket : افتاده یا مریض

دیم: dim صورت

زاندی: zāndi زانو

ساک: sak چانه

سَرتِریک: sarterik قهقهه

سِک: sek آب بینی

سِلّیک: sellik قی چشم

سوآل: suāl پیشانی

سیَه تو: sia tu سیه چرده

قَلیشَه : ӯalishah: کشاله ی ران

کَت: kat کتف

کَل سَرَه: kal sarah کچل

کلّه : kallah : سر

کورَک: korak جوش صورت

کُهَه : kohah : سرفه

کین شَرَه: kinsharah نشسته راه رفتن، بیشتر برای کودکان تازه در حال حرکت به کار می رود.

کین:  kinباسن

گَل :gal  : گلو

لامیزَه: lāmizah داخل دهان

لِنگ : leng : پا

لو: lu لگد

لوشه : lushah : لب

ماچ: mach بوسه

مَرخا: markhā زن ذلیل

موچ: much مچ

می : mi : مو

میجیک: mijik مژه، چشمک

ناخِش: nākhesh بیمار

ناخین: nakhin ناخُن

هَسِّکا: hassekā استخوان

هول بَخورد: hulbakhord ترسیده

وَشنا : vashnā : گرسنه

وِنی: veni دماغ

ویاس :   viās دهن دره، خمیازه، حرکات بعد از خستگی

صداها

چُمُر (chomor): صدا

غُرغُرمازون: (ӯorӯoremazun) رعد و برق

اسامی محلات مسکونی

بالامحل : قلعه باغ، هفت چنار، بازارچه، نرم خاکک، نوئه(ناوه)، تنگه بن،چالک

کیا محل: به لحاظ اشتراک با بالامحل بیشتر اسامی مشترک می باشد.

پایین محل: پیلت، جوسونک، مرشک

سادات محل: پشت ده، کلرم، امامزاده سید میرسلیم(ع)، پاهنه

اسامی مزارع و کوه ها

خرکشونو، سرخ بندی، سنگ میون، خونه سر، باغ ور، خرمنک، چشمه گلک، جوزدارگوشوک، گرزطول، گرزچال، استوار، زردگلک، آبک، گوچال، تنگه میگون، درازموردوک، استرچال، هملون، سیچال، قلادوش، خانیک، سیل واز، پسوند، استرچال، آهنگرک، اسب چال، کینچال، مرشک، تالارسر، سن تالارسر، کش، موقوم، مسلم، معدن سنگ، نساء، زگا، هیمون، درازچال، پشت ده، خربزه دره، ویاچال، سیالیز، اسپی کمرچال، ولی یورد، شاهی تالارپشت، کیه چال، سرچاهون، تیس، واکشک، تپه سر، لوسر، رجدارکر، کله خاکسر، فراخونو، هفت چشمه

آخِر: ākher : آخور، آغل، محل غذا برای دام

اسبِ چال: asbechāl نام کوه جنوبی میگون

اِسبی کَمَر چال: esbi kamar chāl نام مکانی در شرق میگون

اِستَرچال: estarchāl نام کوهی در شرق میگون

آهِنگِرَک: ahengerak نام مکانی در جنوب غربی میگون

باغ پُشت: baӯopsht

بالخُنَه: bālkhonah : بالا خانه، طبقه بالای طویله که محل انبار علف زمستانی است.

پُشت دِه: pshtdeh مکانی در قسمت غربی میگون

تِلارسَر: telārsar تالارسر، قسمت غربی میگون

سامون : sāmun : محدوده خانها مرز خانها زمین را گویند.

سر جورا:  sarjura سربالا

سر جورایی: sarjurayi  سر بالایی

سر جیرا: sarjira  سرپایین

سر جیرایی: sar jirāyi  سرپایینی

سَنگ میون: sang miun

سَن تِلارسَر: san telārsar مکانی در قسمت غربی میگون

جورا: jurā بالا

جوسونَک: jusunsk مکانی در قسمت جنوب غربی میگون

جیرا: jira  پایین

خاک سر:  khāksar: سر خاک، قبرستان

دِراز چال: derāz chal مکانی در قسمت شرقی میگون

قَلعه باغ: ӯale bāy مکانی مسکونی در قسمت شمال داخلی میگون

کَش : kash : هم به پهلوی بدن معنی می دهد و هم به کنار و جنب مکان  و هم نام مکانی در میگون است.

کِرِس : keres : اطاق خواب گوساله ها و بره های نوزاد، محل جداسازی گوساله ها و بره ها که شیر مادر را نخورند.

کِرگ کولی : kerg kuli : محل نگداری مرغ و اردک و غاز و ...

کُلُم : kolom : طویله : محل نگهداری دام

کُلُم کاندون: kāndun  kolom : طویله ها

کُلگا: kolgā جایی که بیرون از منزل غذا پخت می شده است.

کُلِنگا: kolengā نام مکانی در شرق میگون

کَلِّه خاکِه سَر: kalleh khākeh sar مکانی در شرق میگون که قبرستان بالامحل هم در آنجا قرار دارد.

کَهریز: kahriz نام مکانی در غرب و چشمه ای که به هفت چشمه معروف است.

هَفت چِنار: haft chenār مکانی مسکونی در قسمت شرق داخلی میگون

هِیمون: heymun مکانی در قسمت شرقی میگون

زبان اسیویی  (سری، بی ادبانه و کنایه)

زبان آسیابی زبانی است که میگونی ها خودشان متوجه می شوند. معمولاً این گونه محاوره ها در بین جوانان پسر تولید و تکلم می شود. گاهی به صورت شوخی، بیان می کنند و گاهی برای توهین و تمسخر هم به کار می رود.

آشی دِلَه ای تَلی: āshi delae tali فضول، کسی که در هر کاری دخالت می کند.

بَل دَگَت: baldagat بَل به معنای بله و دَگت به معنای سوراخت به کار برده می شود، بله با تمسخر

بَلیشتی: balishti در اصل به معنای لیسیدی است اما در برخی اوقات به صورت کنایه و نا مربوط هم گفته می شود.

بور گی بَخور :  bur gibaxorبرو گم شو

دَقولوک: daӯoluk سوراخ

دَمیشت: damisht ریده، خراب، (دَمیج و دَمیت در زبان طبری به معنای امر به لگد کردن است. شاید این کلمه وقتی به جوانان دهه چهل میگون رسیده بود به خاطر لحن سخن، آن را به دَمیشت تغییر داده و از آن معنای خرابی را حاصل نمودند.)

دَمیشتی: damishti ریدی

سَرچَه شِل گی بزو: Sarche shele gi bazu به سرش ژل زده

قوطیک: ӯotiak یک مورد مناسب

کیجا ماری گی: kijā mārigi مدفوع مادر دختر

کین سَرصورَت: kin sar surat بد شکل و بد قواره

کین سَر واهِشت: kin sar vāhesht حواس پرت

گوهِت گیسَم: gohet gisam هر چی تو بگی

گی اِش اَمِنیئَه: giesh amenia سهم ما کم است.

گی اِر خوبَه: gier khubah بدرد نمی خورد.

گی اِش بَمونِسَّه: gi esh bamunessah تمام شد

گی بَخور :gi bakhor خفه شو

گی بَخوردِمه : gi bakhordemahاشتباه کردم

گی بَخورده: gi bakhordah دروغ گفته

گی بَخوردی :gi bakhordi دروغ میگی

گی به دِله : gi be delah بد مصب

گی بوردِه دِلَه:  gi burdeh delah خراب شد

گی بَوه بوردَه : gi baveh burdah له شد رفت

گی خورِه سگ :gi khoreh sag آدمه سخن چین

گی خور: gi khor خسیس

گی خوری چه کُندی؟ : gikhori che kondi چرا دخالت میکنی؟

گی خوری نَکُن: gi khri nakon حرف نزن

گی وِنی دِله دَنیه : gi veni deleh daniah چیزی توش نیست.

گی نَخور : gi nakhor حرف نزن

گی سَرِش بونَه: gi saresh bunah هیچی بلد نیست

گی نِدارنَه: gi nedarnah فقیره

گی نی دِله ای کِرم: gini delaee cerm فضول همه جا

گی قبرچی دِلَه: gi ӯabrchi delah به درک واصل شد

گی ره با قاشوق جاپونی خورنه:

gi re bā ӯāshoӯ japoni khornah  خیلی کلاس می زاره

مِنی گی رِه خورنی : gi rekhorni meniآنقد هارتو پورت نکن

وِر: ver حرف زیادی

وِر نَزِن: ver nazen حرف مفت نزن

هِوا پسه معرکه: hevā paseh mareka موقع خطرناک

هیچ گی ای نتوندِه بَخورِه:hich gie natunde bakhoreh هیچ کاری نمیتواند بکند.

هیچ گی ای نیئَه: hich gie niah خیلی ضعیفه، هیچ کاره است.

برخی ضمایر اشاره

اینَجَه: injah این جا

اونجَه: unjah آن جا

این جاهان: injāhān این جاها

اونجاهان: unjāhān آن جاها

برخی ضمایر پرسشی

چِتی (cheti):چطور؟

چِتی کُندی (chetikondi): چه کار می کنی؟

چَندی (chandi): چند تا؟، چقدر؟

چِه (che):چرا؟

چی اِر (chier): برای چه؟

کُدوم (kodum):کدام؟

کِنی (keni): مال کی؟

کِنِر (kener): برای چه کسی؟

کوجه (kujah):کجا؟

برخی ضمائر شخصی

فاعلی: مِن (من) تو (تو) وی (او) اِما (ما) شِما (شما) ویشون (آن ها)

مفعولی: مِنِه (مرا) تورِ (تو را) وی رِ (او را) اِمارِ (ما را) شُما رِ (شما را) ویشونِه (آن ها را)

ملکی: مِنی (مال من) تِنی (مال تو) وِنی (مال او) شِمِنی (مال شما) ویشونی (مال آن ها)

صرف فعل

هاکُردَن(انجام دادن)

هاکُنَم (انجام بدهم) هاکُنی (انجام بدهی) هاکُنِه (انجام بدهد) هاکُنیم (انجام بدهیم) هاکُنید (انجام بدهید) هاکُنند (انجام بدهند)

گذشته: هاکُرد

آینده التزامی: هاکُن

امر / نهی: هاکُن / نکُن

چند قسم زردشتی در گفتار مردم قدیم میگون

 بِه سیِه چراغ قسم، بِه پیر قَسَم، بِه خِرشید خَسِه قَسَم

چند نفرین و توهین میگونی

آبجی مَس، آزا بَکوشت، اِجاقِت کور گِردِه، اِجاقِت کور گِرِس با، اُشکُمِت سیر نَوو، اُشکُمتِ گُلِّه بَخورِه، اِفتابِ خَسَّه زَمینِ گَرمِت بَزِنِه، اِفلیج گِردی، اِکبیری، شِکِل نِدار، اَوَّل تا آخَرتِ گاییدَم، بَدَنتِ کِرم هانینِه، بِرار بَمِرد، بِزِّیارتِمَه، بِزِّیاری دَکِتَه، بوری دیئَر هِنِگِردی، پار پارِه گِرِس، پِینِمَتِه کِرم بَزِنِه، پیئَر پیئَر بَزِنی، پیئَرتی دَندِه بوشِه، پیئَرتی قَبری سَر بِرینَم،  تُخمِ حَروم، تون بِه تون پیئَر، تون بِه تون گِردی، ثَمَر نَرِسی، جِزِّ جیگَر بَزِنی، جِوون بَمِرد، جِوون بَمیری، چُشتِ داغی بَییرِه، چُشمِت کور گِرِس با، حِوالَت بِه حَضّتِ عَباس، خِدا دودِمونتَه پوف هاکُنِه، خِدا دیوونتِ دَوِندِه (بَکُنِه)، خِدا سِزاتِ بَدِه، خَر مارتِه بِگاس با، خُنَت کَندِمَند گِردِه، داغی بَییت، داغی بَییرِت، داغی پِینِمَتِ بَیرِه، داغی کَلَّتَه بَییرِه، دال چُشتِ دِرگا اورِه، دَرتِ خِدا دَوِسِّه، دَسِ پیئَرِت ریدَم، دَسِّت چُلاق گِرِس با، دَسِت گُلی گِردِه، دِلتِ زَمینی دیم بَسویی، دُهُنِ پیئَرِت ریدَم، ذاتِالجَم کُنی، ریختِت اَ دُنیا هِگِرِسَه، زازِکات یوف بَیی با، زَن قَحبَه ای پیئَر، زَنِت شی بَکُنِه، زِوونتِه مار بَزِنِه، سَرِ زا بوردبایی، سَرتِه بَخوری، سَلاتونِ سوآرِه بَییری، سوز نَکِشی، سیا زَخمِ سوآرِه بَییری، شارماشارا بَییرِت، عَزیز بَمِرد، عَزیز عَزیز بَزِنی، کُسِ مارِت بَخِنِّسی، کُفتِت گِردِه، کَفَن کُنَنِت، کَلَتِ خورِه بَخورِه، کِلیت بوم کَفِه، کَلَیِه بابات بَسوجِه، کین سَر صورَت، گی بَخوردی، گی بَوِه بوردَه، گی خوری نَکُن، گی لاق ریشِ بابات، گی نَخور، لال مونی بَییری، لَتی سَر اُشکُمتِ بَشورَن، لَتی سَر بَشورَنِت، لِنگِت گُلی گِرِس با، اللهی تون کَفی، مارِت بِه عَزات بَنیشِه، مارِت شی بَکُنِه، مارتی سینَه رِ گو بَزوبا، مِیِتِت بَل بَییرِه، مِیِتّی سَرِه بَل بَییرِه، ناخِشی گَلِت کُنَن، ناخِشیت بَوو، ناموستِه خَرکَشمَه، نَنِه جِندَه، نوم بِه گور گِردی، هَف کَسِت بَمیرِه، هَف لَکِه بابات بَل بَییرِه، هَمِچیت بَمیرِه، هَمِه کَسِت بَمیرَن، هیچ گی نَوونی، هیچّی نِدار، وَلَدِ زِنا، یِه اویِه خوش اَ گَلِت جیر نَشو، یِه دَرد بَییری هیچ عَطاری قُطینی دِلِه دَرمونِش دِنِوو،

بدون ذکر منبع جایز نیست / سعید فهندژی سعدی

گذری بر تاریخ و جغرافیای میگون (گردشگری)

گردشگری

میگون از یک لطافت و زیبایی خاصی برخوردار است که مردم درونش را هیچگاه به فکر گردش و گردشگری نمی اندازد. شاید جذابیتهایی که در طبیعت و بطن میگون قرار دارد، ساکنینش را از هر لحاظ اشباع می کند. بیشتر از آنکه ساکنانش به داشته های خدادادی آن لذت ببرند، گردشگران غیر بومی از آن حض و بهره می برند. در گذشته ایام تعطیلات و مخصوصاً نوروز و سیزده بدر مردم غیر بومی مخصوصاً از تهران به محل می آمدند و در کنار رودخانه بساط پهن می کردند و تعطیلاتشان را خوش می گذراندند، اما اکثر مردم بومی خجالت می کشیدند همراه خانواده به کنار رودخانه بروند و یک روزی را اینگونه سپری کنند. غیر از همه اینها نوع کار و تلاش مردم در دل طبیعت بکر و دست نخورده باعث می شد که بیشتر انرژی خودشان را اینگونه تخلیه و هم لذت ببرند. مثلاً در زمین کار می کردند و هنگام استراحت در کنار چشمه و یا آبی که در نزدیکی وجود داشت می نشستند و بصورت سنتی اجاقی روشن و روی آن چای دم و غذایشان را تناول می کردند. هرگاه نیاز به دسر بود، از باغ مقداری از میوه های تولید شده خودشان را می چیدند و استفاده می کردند. برخی از باغها تا منزل فاصله دارد که این فاصله را هم با قدم زدن طی می کنند. اگر چه در اکثر نقاط میگون خیابان ایجاد و برای تردد از وسایل نقلیه استفاده می کنند، اما در برخی از جاها هم بایستی با پای پیاده رفت و آمد کرد که این خود یک ورزش هم محسوب می شود. در گذشته که برای جمع آوری تولیدات باغی از جمله علوفه و میوه و سیب زمینی و ... و همچنین انتقال کود حیوانی از آغل ها تا باغات، می طلبید که گاهی حدود بیست بار مسافت سه یا چهار کیلومتری رفت و برگشت در زمینهای شیب دار را طی کننند. این قبیل کارها نشاط همراه با سلامت و شادابی را در انسان ایجاد می کرد. طبیعت میگون را از لحاظ گردشگری می توان به مذهبی، تاریخی، تفریحی، ورزشی تقسیم کرد.

مذهبی: امامزاده سید میرسلیم، حسینیه، مسجد جامع، مسجد امام حسن عسکری(ع)، مسجد باب الحوائج (ع) و مساجد کوچک دیگر، روسدار

تاریخی: غارهای اسپول هملون، قلعه استوار ، تخت کیقباد، قصر کیهان، خانه تاریخی هومن، تخت وثوق

تفریحی: مجموعه گردشگری و هتل میگون، کوچه باغهای قلعه باغ، کوچه باغهای هفت چنار، هفت چشمه، کناره های رودخانه، هملون، آهنگرک، تنگه میگون، پیلت، میگون نو، اسپی کمر چال، آبشار و سواحل رودخانه

ورزشی: کوهنوردی، صخره نوردی، یخنوردی در کوههای: کوه آبک، کوه استرچال، کوه قلادوش، کوه سی چال، کوه خانیک، کوه اسب چال، دیواره یخ نوردی دره هملون، شنا در رودخانه

امامزاده سید میر سلیم (ع)

در مورد شجره امامزاده بر روی تابلویی که در داخل آن نصب شده این گونه آمده است: "رجوع به بحر انساب صفحه 35 شجره نامه امامزاده سید میر سلیم ابن احمد ابن حسن ابن امام حسن ابن علی ابن ابو طالب (ع) رو به قریه رودبار لواسان آورده در محلی بنام میگون مدفون می باشد. ایشان در سال 165 هجری قری قمری وفات نمودند". بنا بر فهرست بناهای تاریخی میراث فرهنگی، قدمت این بقعه احتمالاً به قرن نهم یا دهم هجری باز می گردد. بنای بقعه یکبار در اوایل انقلاب مورد بازسازی جزئی و یکبار هم در بین سالهای 78 تا 82 مورد بازسازی کامل قرار گرفت. در این بازسازی ضریح مطهر تعویض، ساختمان با سنگ و آهن ساخته، نماکاری با سنگ سبز و همچنین سقف و گنبد حرم هم تعویض شد. مساحتی حدود 300 متر مربع دارد. اکثریت شهدای میگون در جوار این امامزاده مدفون هستند. مردم از راههای دور و نزدیک به زیارت امامزاده می روند.گهگاهی آش نذری هم در محوطه آن طبخ می شود. مقصد عزاداران حسینی در روز تاسوعا و عاشورا از حسینیه به این مکان است.

دره و غارهای هملون

نام انگلیسی:  Hamelloon Cave    نام فارسی :  غار هملون 

دره هملون مجموعه ای از صخره ها و غارهایی است که در شمال میگون قرار دارد. "یکی از غارها با دهانه حدود 3 متر و ارتفاع یک متر، حدود 20 متر عمق دارد و دیگری دارای حدود 5‌/‌2 متر دهانه و 5‌/‌1 متر ارتفاع است که در ابتدای ورودی با فضایی به ابعاد چهار در شش متر و ارتفاع 5‌/‌2 متر وجود دارد. غارها از جاده شمشک فاصله کمی دارند و مسیر دستیابی به آنها اگر چه کمی مشکل به نظر میرسد، اما وجود مناظر طبیعی زیبا، رودخانه، درهها، فضاهای سبز و... لذت بخش است. "(منبع:http://www.irandeserts.com    کویرها و بیابانهای ایران)

 

در کنار دره ی هملون چهار غار طبیعی وجود دارد که دو غار آن معروف به "اسپول بزرگ" و "اسپول کوچک" معروفند. غار بزرگتر حدود 117 متر طول دارد و از کف دره ی هملون 150 متر ارتفاع دارد و غار کوچکتر که حدود 80 متر طول دارد، در قسمت جلوی آن تالاری را می ماند که بسیار باشکوه و زیبا است. از کف دره ی هملون 40 متر ارتفاع دارد. در غار بزرگ اسپول استالاکتیکهای زیبایی وجود دارد.

غار دیگری در شیب دره روبرویی همین غارها وجود دارد. چند سال قبل به اتفاق دوستان در انتهای دره وسط همین غارها سوراخی را مشاهده کردیم که به زحمت وارد آن شدیم. در ادامه به غار زیبایی رسیدیم که به صورت طبیعی و دست نخورده باقی ماند. استالاکتیکهای دست نخورده آن جلوه زیبایی به غار داده و در وسط آن هم رود آبی جریان داشت.

"غارهای همه لون یکی از غار های زیبا ی استان تهران هستند که در شمال شرقی شهر تهران و در نزدیکی شهر میگون قرار گرفته اند، از میان این غار ها، غار همه لون کوچک و بزرگ از همه معروفتر ند. غار های همه لون در دامنه جنوبی یکی از دره های فرعی منشعب از دره طویل میگون و در سمت غربی آن قرار گرفته اند که در ژرفای دره، رودخانه های همه لون جریان دارد که آب کوه را به رودخانه شمشک که از شاخه های اصلی جاجرود است می برد. به علت وجود دخمه و غار های بزرگ و کوچک در ابتدای دره که در گذشته اکثراً محل اسکان نیاکان ما بوده است، دره را به نام "همه جا لانه" نام گذاری کردند که کم کم به همه لون تغییر یافت. شاید وجه تسمیه غار ها همین باشد. دهانه غار همه لون کوچک، حدود 5 متر بالاتر از سطح رودخانه و در زیر طاق بزرگی قرار گرفته است و دارای دهانه ی نسبتاً وسیعی هست. بعد از ورود به دهانه، تالاری به ابعاد 8 در 13 متر و به بلندی 2 متر قرار دارد. انتهای تالار به دهلیزی به طول 18 متر متصل می گردد؛ بطوریکه باید بصورت خمیده از آن عبور نمود. در انتهای دهلیز محوطه ای دایره شکل به قطر 2 متر و ارتفاع 5/2 متر قرار گرفته است. سرتاسر کف غار از گل رس لغزنده پوشیده شده است. در ضمن طول کل غار حدود 60 متر است. غار همه لون بزرگ به شکل یک مربع به ابعاد 2 در 2 متر است و در ارتفاع  2500 متری از سطح دریا قرار دارد. تالار این غار 4 متر از دهانه غار فاصله دارد و دارای ابعاد 20 در 45 متر به بلندی 5 متر است. در سقف غار گسل تشکیل دهنده غار بخوبی نمایان است. از انتهای تالار راهرویی با عرض 6 تا 10 متر شروع می شود و تا انتهای غار ادامه می یابد. کف این غار هم از لایه های خاک رس مرطوب پوشیده شده است. در ضمن طول بخش اصلی غار حدود 110 متر است. همان طور که قبلاً اشاره نمودیم این غار ها سکونت گاه اجداد و نیاکان ما بود؛ بطوریکه اجسام مکشوفه از حفاریهای کف غار دلیل اثبات گفته ها می باشد و لازم است آن را حفاظت نماییم."  

منبع: http://zamintabiatvatamadon.persianblog.ir/

موقعیت جغرافیایی غار هملون: در فاصله حدود 45 کیلومتری تهران و در شمال شرق میگون در دره هملون واقع شده است.

وضعیت زمین شناسی غارها: منطقه از نظر زمین شناسی در محدوده البرز مرکزی واقع شده و جنس سنگ غارها از نوع آهکی ضخیم لایه تا ماسیو (توده ی) خاکستری رنگ همراه با لایه های نازک مارن متعلق به دوره پرمین که آخرین دوره از دوران اول زمین شناسی که به "پالئوزوئیک" معروف است قرار دارد. سن این دوره از 225 تا 260 میلیون سال قبل می باشد. شواهد داخل غار گویای این است که غار از نوع کارستیک karstic بوده، بدین معنی که بر اثر عوامل طبیعی و نفوذ آب بوجود آمده است.

نحوه تشکیل اینگونه غارها: معمولاً به سنگهایی که در ترکیب آنها بیش از 55 درصد کربنات کلسیم (caco3) دارد"سنگ آهک" گوئیم. کربنات کلسیم در آب معمولی به میزان کم حل می شود ولی نزولات جوی (بصورت باران یا برف ...) ضمن بارش و در طول مسیر co2  یا گاز کربنیک موجود در هوا را در خود حل کرده و نتیجه این انحلال، ایجاد اسید کربنیک رقیق می باشد.Ho2+co3> co3 H2       

اسید ضعیف حاصل، بمرور در خلل و فرج و درز سنگهای آهکی نفوذ کرده و سبب انحلال caca3 گردیده و آنرا با خود می برد. در نتیجه این عمل حفره های کوچک و بزرگ و سرانجام غار تشکیل می شود. Caco3+co3H2>(co3)2H2ca          

در اثر فعل و انفعال فوق، بیکربنات کلسیوم که جسمی است بسیار ناپایدار تولید می گردد. این جسم در واکنش معکوس به آسانی کربنات کلسیوم را بر جای می گذارد.

در غارهای ایجاد شده در طول زمان طولانی و نفوذ نزولات جوی، ضمن سقوط قطرات آب بیکربنات کلسیوم دار از سقف غار، کربنات کلسیوم خود را در جا گذاشته و در نتیجه این عمل در طول زمانهای زیاد، ستونهای مخروطی شکل که قاعده آن به سقف غار چسبیده و نوک آن رو به پایین است تشکیل می شود. این مخروطها را چکنده یا stalactite گویند. الباقی آب که به کف غار می چکد در پایین ایجاد ستونهایی می کند که در اغلب غارها به هم می پیوندند و مناظر عجیبی را ایجاد می کند.

وضعیت عمومی غارهای هملون

غار شماره یک

این غار در سمت شمال دره هملون و در فاصله حدود 5/2 متری از کف دره واقع شده است. دهانه غار بیضوی، ارتفاع آن حدود 5/1 متر و کف آن حدود 5 متر و جهت دهانه غار به سمت جنوب شرق است. موقعیت دهانه غار با دستگاه Gps ماژلان 2000 به شرح زیر است: طول شرقی51 و 28 و 38 ثانیه (E38 و 28 و 51) درجه و عرض 35 درجه و 59 دقیقه و یک ثانیه شمالی (N10 و 59 و 35) درجه است. ارتفاع دهانه از سطح آبهای آزاد حدود 2300 متر است. عمق غار حدود 50 متر که پس از عبور از دهانه به راهروی ابتدایی که حدود 4 متر است، رسیده و از آنجا به تالار غار می رسیم که حدود 20 متر عمق و 15 متر عرض و بین 3 تا 4 متر ارتفاع دارد و از آنجا به راهروی انتهایی می رسیم که دو شاخه شده و در انتها به هم وصل می شود. این قسمت غار حدود 25 متر عمق دارد. غار با شیب حدود 10 درصد به سمت پایین می رود. داخل غار خشک بوده و فاقد چکنده و چکیده و نیاز به وسایل غار نوردی نیست. (شکل شماره 2)

غار شماره 2

این غار در فاصله حدود 50 متری غرب غار شماره یک و در فاصله سه متری از کف دره و در ضلع شمالی آن قرار دارد. مختصاتش عبارت است از: طول 51 درجه و 28 دقیقه و 36 ثانیه شرقی و (E36 و 28 و 51) درجه و عرض 35 درجه و 59 دقیقه و10 و 59 و 35) درجه و ارتفاع آن 2340 متر از سطح آبهای آزاد است. دهانه غار به صورت حفره ای کوچک که تنها می توان بصورت درازکش داخل آن شد. پس از عبور دهانه به راهرویی می رسیم که حدود 8 متر عمق داشته و از این محل می بایست به حالت خمیده عبور و از آنجا به تالار کوچکی که حدود 15 متر عمق و بین 2 تا 3 متر ارتفاع و 5 متر عرض دارد می رسیم. درون این غار نیز فاقد چکنده و چکیده است.(شکل شماره 3)

غار شماره 3

این غار در فاصله حدود یک کیلومتری غار شماره یک و در سمت غرب آن و در فاصله حدود 250 متری از کف دره قرار دارد. مختصات آن عبارت است از: 51 درجه و 28 دقیقه و 31 ثانیه شرقی (E31 و 28 و 51) درجه و عرض 35 درجه و 59 دقیقه و 4/0 ثانیه شمالی (N4 و 59 و 35) درجه و ارتفاع آن از سطح آبهای آزاد 2450 متر است. پس از عبور دهانه به راهرویی که حدود 7 متر طول دارد رسیده و از آنجا وارد تالار می شود. عمق غار حدود 120 متر  است که از راهرو تا انتهای غار بصورت دو تالار پی در پی که اولی با ارتفاع حدود 5 متر و عمقی حدود 60 متر و عرض حدود 30 متر و دومی بصورت تالار با ارتفاع کم که می بایست به حالت خمیده حرکت نمود و عمق حدود 5 متر و عرض آن حدود 30 متر است. در این قسمت به اطاقکهای کوجکی وصل می شود. شیب این غار نیز حدود 10 درجه به سمت پایین است. پیمایش این غار به وسایل فنی نیاز ندارد. (شکل شماره 4)

طول مسیر غار و اطراف غار و درون آن از نظر پرتو زائی مورد بررسی قرار گرفت و دستگاه اندازه، نشان می دهد که فاقد هرگونه اثر پرتو زائی است.

قلعه استوار

در باره قلعه ی استوار میگون در کتاب "قلاع اسماعیلیه در البرز" نوشته دکتر ستوده و در حاشیه کتاب تاریخ گیلان و طبرستان ظهیرالدین مرعشی با تصحیح و تحشیه ی دکتر منوچهر ستوده و بعضی از منابع دیگر سخن رفته است و هنوز بقایای قلعه استوار میگون در بالای کوه عروسک "استوار" باقی است.از جمله دلایل قلعه بودن این مکان اسامی تپه ها و صخره های اطراف می باشد. مثل "قلادوش" "قلا = قلعه" و قلهک و کوچه باغ معروف "قلعه باغ" در کنار قلعه استوار یک غار طبیعی به صورت تالار وجود دارد. ظاهراً از آن برای برج دیده بانی استفاده می شد. چون مشرف به تنگه میگون است و تنگه میگون در گذشته یکی از راههای طبرستان مازندران به ری بوده است. این غار طبیعی که دارای سه طبقه می باشد و دالانهای آن به هم ارتباط دارند و هر کدام دارای دریچه های دیده بانی می باشند. شواهد نشان می دهد که این دریچه ها ساخته ی دست انسان است. قدمت قلعه استوار به زمان مازیار و فرقه اسماعیلیه باز می گردد.

قلعه کیقباد

"در ضلع جنوبی تنگه ای که راه میگون به شمشک از آن عبور مینماید و در جبهه شرقی تنگه ای که همان هملون نامیده میشود و بر بالای صخره های سنگی که مشرف به تنگه هملون و تنگه اصلی ارتباطی شمشک به میگون میباشد و در موقعیت جغرافیایی 35 درجه و 58 دقیقه و 54.9 ثانیه عرض جغرافیایی و 51 درجه و 28 دقیقه و 48.7 ثانیه طول جغرافیایی و در ارتفاع 2560 متر از سطح دریا آثار و بقایای قلعه ای به چشم میخورد که به قلعه کیقباد شهرت دارد .
قلعه شامل دو قسمت است : قسمت اول سطح قلعه است که در آن آثاری از معماری سنگ و گل دیده میشود. این قسمت از قله بر اثر حفاریهای فراوان بطور کامل مضطرب و دگرگون شده و آثاری از هویت اولیه آن قابل رویت نیست .
قسمت دوم آن فضاهای غار مانند سه طبقه ای است که در زیر فضای اولیه وجود دارد. این غارها دارای ابعاد مختلف بوده و رو به سمت شرق دارد. این سه غار دارای پنجه هایی با اشکال نامنظم و ابعاد مختلف میباشند که ضمن تامین روشنایی آنها امکان اولیه آن نا مشخص است. قلعه کیقباد بعلت نوع مصالح بکار رفته در احداث آن بکلی تخریب شده و حفاریهای غیر مجاز در آن نیز موجب مخدوش شدن چهره اولیه اش دارد. با این وضع به نظر میرسد دارای ارزش فرهنگی بوده و ضبط آن میتواند زمینه را برای مطالعات بیشتر و کاوش علمی در آن فراهم نماید .
این قلعه علاوه بر اینکه در مواقع هجوم نا امنی و آشوب به عنوان پناهگاه مورد استفاده اهالی روستاهای اطراف قرار میگرفت، میتوانست در نظارت و بازرسی تردد یکی از راههای رودبار قصران به ناحیه مازندران نقش مهمی ایفا نماید. کنترل تنگه هملون میتوانست امنیت بخش شمالی آن یعنی ناحیه شمشک، دربندسر و سایر ییلاقات منطقه را تامین نماید.
با توجه به نمونه سفالها ی یافته شده از داخل و اطراف قلعه کیقباد قدمت آنرا میتوان حداقل قرون 5و4 هجری تعیین کرد و قطعاً تا زمان حکومت قاجار مورد استفاده بوده است.

خانه تاریخی آقای هومن

 در ضلع غربی شهر میگون و در بالا تپه مشرف بر شهر که اهالی آنجا را تالارسر مینامند و در موقعیت جغرافیایی 35 درجه و 57 دقیه و 17.8 ثانیه عرض جغرافیایی و 51 درجه و 29 دقیقه و 2.4 ثانیه طول جغرافیایی و در ارتفاع 2281 متر از سطح دریا و در منطقه ای نزدیک به محلی که خانه تاریخی کیهان در آنجا واقع بود و اکنون ویرانه های اندکی از آن باقیست خانه تاریخی وجود دارد که صاحب اولیه آن دکتر احمد هومن بوده و اکنون مالک آن فردی بنام یحیی مافی میباشد. خانه تاریخی هومن در دو طبقه احداث شده و هر طبقه آن شامل دو اطاق در سمت غرب و اطاق تو در تو یکسره ای در شرق بوده که از پشت درب شمالی راه پله ای چوبی، ارتباط دو طبقه را با یکدیگر برقرار کرده است.
خانه تاریخی هومن شهر میگون تنها خانه متعلق به اوایل دوره پهلوی دوم میباشد که در آن شهر تا کنون برجای مانده و تخریب نشده است صاحب فعلی حدود 10سال قبل این خانه را به تملک خود در آورده و نسبت به مرمت آن اقدام نموده است .
هیئت در زمان بازدید از این خانه تلاش فراوان نمود تا صاحب خانه را متقاعد کرده و نقشه بنا را جهت ثبت آن در فهرست آثار ملی تهیه نماید، اما موفق به انجام این کار نشد. صاحبخانه برای انجام این کار مدتی زمان خواست تا روی موضوع فکر کند. به نظر میرسد علی رغم عمر کم خانه و نداشتن ویژگی معماری یا هنری خاص ضرورت دارد که جهت حفظ پیشینه معماری منطقه به خصوص معماری دوره انتقال در دراز مدت نسبت به جلب موافقت صاحبخانه اقدام نموده و در نهایت مقدمات ثبت بنا را در فهرست آثار ملی فراهم نمائیم.
نکته قابل توجه و ذکر در خصوص این خانه اینست که معمار سازنده آن برای مقابله با سرمای سخت منطقه و قابل استفاده نمودن در زمستان دیوارهای خارجی بنا را دولایه احداث کرده و فضای داخلی دو لایه دیوار را خالی در نظر گرفته و آنرا اجرا کرده است.
این اثر ارزشمند در مهرماه 1382 تحت شماره 10400 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است.
" (منبع: وبسایت کهساران http://www.kohsaran.com/)

قصر کیهان

این بنا در تالارسر میگون نرسیده به هفت چشمه قرار دارد. در ابتدای پهلوی اول آقای کیهان این بنا ی ویلایی را برای استفاده ییلاقی خودش ساخت. قصر کیهان تشکیل می شود از یک خانه ای که بصورت کامل تخریب شده و باغهای فراوانی که در دور تا دور آن قرار دارد. شاید این اولین خانه ای بود که مجهز به سیستم برق شخصی به صورت موتورخانه و حمام و نانوایی و آشپز مخصوص بود. در اواخر دوره پهلوی کم کم این بنا تخریب و گردشگران از فضای آن استفاده می کردند. امروزه این بنا در اختیار بیمه قرار دارد. مرحوم سیف الله و فرزندش عزیز الله سلیمان میگونی از این ملک نگهداری می کردند.

هفت چشمه

هفت چشمه یکی از چشمه های زیبا و پرآبی هست که در تالارسر میگون قرار دارد. در سنوات اخیر اقدام به لایروبی نموده و درب فلزی هم برای آن در نظر گرفتند. اگر چه اسمش هفت چشمه است، اما تعداد کمتری چشمه وجود دارد که از دل کوه بیرون می آید و در یک حوضچه ای به هم وصل می شود. بعد از خروجی، آب به دو قسمت مساوی تقسیم می شود که یکی از آنها به سمت باغات تالارسر جنوبی و دیگری به سمت استخری که در فاصله بیست متری آن قرار دارد هدایت و در آن ذخیره می شود. از این آب برای استفاده باغهایی که در قسمت شمال شرقی این رود قرار دارد استفاده می شود. از گذشته این چشمه مورد استقبال گردشگران ییلاقی و محلی محسوب می شد. ایام تعطیلات مردم برای گردش و تفریح از این محل استفاده می کنند. آب گوارایی دارد.

قلعه باغ

قلعه باغ یکی از کوچه باغات میگون در بالامحل می باشد که چشم انداز زیبایی دارد. این محل هم از قدیم برای گشت روزانه بسیار مناسب بوده و هست.

هفت چنار

این محل هم در بالامحل میگون درست روبروی قلعه باغ قرار دارد. به خاطر داشتن درختان چنار به این نام

مشهور است. این مکان تفرجگاهی برای گردشگران بوده و هست.

آبشار

در میگون دو آبشار وجود داشت که یکی از آنها در انتهای قلعه باغ در محدوده پسوند و دیگری نرسیده به میگون، کنار جاده میگون فشم قرار دارد.

در گذشته از آبشار اولی برای شنا استفاده می شد. بچه های محل با سنگ و خار و خاشاک سدی ایجاد نموده که آب به عمق 2 متر ارتفاع می گرفت و در روزهای گرم تابستان از این فضا برای شنا استفاده می کردند. آبشار ارتفاع زیادی نداشت، اما به آبشار معروف گردید. آبشار نرسیده به میگون زیباست و می توان از این فضا استفاده و عکسهای زیبا گرفت. استخرهای سنتی که برای ذخیره آب باغات احداث می شد، بهترین محل برای شنا بود. اگرچه بهداشتی نبود، اما لذت بخش بود. هنگام ظهر که هوا گرم می شد، گوسفندان را هم به آب می انداختند تا خنک شوند و به راحتی بچرند.

هتل میگون

در نوک تپه داخلی میگون معروف به گرز طول مجتمع جهانگردی وجود دارد که هتلی هم در آن وجود دارد. این تپه چشم انداز بسیار زیبا و دیدنی دارد.

قلادوش

قلادوش یکی از کوههای غربی میگون است که چشمه ای در دامنه این کوه قرار دارد. در گذشته چوپانان هنگام ظهر گوسفندان خود را در کنار این چشمه می بردند و ساعتی را برای ناهار و رفع تشنگی و استراحت در این محل اتراق می کردند. این محل بیشتر مجذوب کوهنوردان و در بهار هم در دامنه هایش مملو از قارچ، ریواس و سبزیهای کوهی است که علاقمندان از آن استفاده می کنند.

کوه آبک

کوه آبک در شمال شرقی میگون قرار دارد. در ارتفاعات آن چشمه و غار کوچکی وجود دارد که در تابستان مملو از یخ است. در گذشته برای تهیه بستنی و نیازهای دیگر از یخ این کوه استفاده می کردند. چوپانان هم هنگام ظهر گوسفندان را جهت رفع تشنگی به کنار همین چشمه می بردند و خودشان هم ساعتی را به استراحت و صرف ناهار می پرداختند. در گذشته محلی برای شکار (کل، بز، قوچ و...) هم بود و شکارچیان هم در این کوه رفت و آمد داشتند.

دیوار یخی هملون

در دیواره های صخره ای دره هملون زمستانها یخبندان می شود و دیواره های یخی با قطرهای ضخیم و ارتفاع زیاد شکل می گیرد. در این دیواره یخی در سنوات قبل از طرف گروه کوهنوردی میگون اقدام به یخنوردی و آموزش این رشته ورزشی نمودند که مورد استفاده علاقمندان هم قرار گرفته است.

گذری بر تاریخ و جغرافیای میگون(کلمه میگون در شعر شعرا)

کلمه میگون در شعر شعرا

Top of Form

کلمات "میگون" که شعرا در شعرهایشان از آن نام برده اند، اختصاص به میگون ندارد، اگرچه برخی شعرای معاصر از این کلمه به معنای محل مورد نظر استفاده کردند. من در این مجموعه می خواستم بدانم که کلمه میگون در شعر شعرا چگونه جای گرفته و چگونه معنا شده است. (منبع: سایت گنجور )

Bottom of Form

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۹

… /  اندیشه بد دلش دور شد

بپرسید زو گفت شب چون بدی / که بیرون شدی دوش میگون بدی

از آن پس بفرمود تا شد دبیر / بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

مران نامه را زود پاسخ …

حافظ » غزلیات » غزل شماره ی ۵۴

زگریه مَردُم چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است 

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت / ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو / اگر طلوع کند طالعم …

حافظ » غزلیات » غزل شماره ی ۵۷

…  سیه چرده که شیرینی عالم با اوست / چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی / او سلیمان زمان است که …

حافظ » غزلیات » غزل شماره ی ۴۵۹

…  را به بوی زلف / هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی

هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست / از خلوتم به خانه خمار می‌کشی

گفتی سر تو بسته فتراک ما شود / سهل است اگر تو …

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شماره ی ۱۳۷۸

… /  شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم 

از باغ و از عرجون او وز طره میگون او / اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم 

از نقش‌های این جهان هم چشم بستم هم دهان / تا …

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۸۲ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

…  چنگ

بناز نیم شب زلفت بگیرم / چو شمع صبحدم پیشت بمیرم

شبی کز لعل میگونت شوم مست / بخسبم تا قیامت بر یکی دست

من وزین پس زمین بوس وثاقت / ندارم بیش از این برگ …

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی

…  گلشن پیاله در دست / از غنچه نوبری برون جست

سرو سهیش کشیده‌تر شد / میگون رطبش رسیده‌تر شد

می‌رست به باغ دل فروزی / می‌کرد به غمزه خلق سوزی

از جادوئی که …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۴

…  پادشاه منادی ز دست می مخورید / بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد / از آب دیده تو گویی کنار جیحونست

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۱

…  چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران / دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

نصیحتگوی را از من …

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۶

…  در آبستی

شبان خوابم نمی‌گیرد نه روز آرام و آسایش / ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی

گر آن شاهد که من دانم به هر کس روی بنماید / فقیر از رقص در …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۶۶

…  بیهشان روی تو را / عرق روی تو گلاب بس است

مجلس انس تشنگان تو را / لب میگون تو شراب بس است

رگ و پی در تنم در آن مجلس / همچو زیر و بم رباب بس است

گر نمکدان تو شکر …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۳۱

…  کمال از لعل میگون تو یافت / جان حیات از نطق موزون تو یافت

گر ز چشمت خسته‌ای آمد به تیر / زنده شد چون در …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۲۱

…  در زلف مشکبارش / صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند میگونی لب او / تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد

گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل / گلزار …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۳۲

…  شود / چو چشم نیم‌خمارش ز خواب برخیزد

به مجلسی که زند خنده لعل میگونش / خرد اگر بنشیند خراب برخیزد

اگر به خنده در آید لبش ز هر سویی / هزار نعره‌زن بی شراب …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۴۷

…  را جست تا اکنون جهد

کی بود آخر که بادی در رسد / در خم آن طره ی میگون جهد

بوی زلف او به جان ما رسد / دل ز دست صد بلا بیرون جهد

خون عشقش هر شبی زان …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۷۰

…  لاله غرقه ی خون بی رخش / داغ بر دل ز انتظاری مانده‌ام

دیده‌ام میگون لب آن سنگدل / سنگ بر دل در خماری مانده‌ام

چون دهان او نهان شد آشکار / در نهان و …

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۶۲۷

…  هر دم به صد افسونت جویم / نمیرم تا ابد گر درد خود را

مفرح از لب میگونت جویم / چو دریا گشت چشم من ز شوقت

چگونه لؤلؤ مکنونت جویم / شکر ریز فریدم می …

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیده ی شماره ی ۱۶ - در مدح بهرامشاه

…  بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زد / مهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب

میگون لب شیرینش بر ما ترشست آری / می سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب

دیدی رسن مشکین بر …

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیده ی شماره ی ۷۸

…  بهار و نوبت صحرا شد / وین سال خورده گیتی برنا شد

آب چو نیل برکه‌ش میگون شد / صحرای سیمگونش خضرا شد

وان باد چون درفش دی و بهمن / خوش چون بخار عود مطرا …

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیده ی شماره ی ۲۷۰

…  که کافور و در و گوهر بارستی

دشت گلگون شد گوئی که پرندستی / آب میگون شد گوئی که عقارستی

گرنه می می‌خوردی نرگس‌تر از جوی / چشم او هرگز پر خواب و …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۵۹

…  تواند / زلف تو شیفته ی خویشتن است

کرده‌ام توبه ز می خوردن لیک / لب میگون تو توبه ‌شکن است

نظر خاص تو خاقانی راست / گرت نظاره هزار انجمن …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۷۱

…  دو میگون لب و پسته دهنت / به سه بوس خوش و فندق شکنت

به زره پوش قد تیر وشت / به کمان‌کش مژه ی تیغ …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۲۴

…  جانان دوای جان بخشد / درد از آن لب ستان که آن بخشد

عشق میگون لبش به می ماند / عقل بستاند ارچه جان بخشد

دیت آن را که سر برد به شکر / هم ز لعل شکرفشان …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۴۱

…  ترش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند

بس کن از سرکه فشاندن زان لب میگون که من / دل بر آن میگون لب سرکه فشان خواهم فشاند

دوستان خواهند کز عشق تو دامن …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۵۹

…  کفر و دین را روز بازاری نماند

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت / ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه …

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۱۲

…  به امید صبح ماندم / تا صبح بدین سبب کشیدم

دارم ز خمار چشم میگون / بی‌آنکه می طرب کشیدم

صبحا به گلاب ژاله بنشان / این درد سری که شب کشیدم

بر چرخ کمان …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شماره ی ۶۸ - مطلع دوم

…  دیده‌اند

سرخ رویانی چو می بی می همه مست خراب / بر هم افتاده چو میگون لعل جانان دیده‌اند

پختگان چون بختیان افتان و خیزان مست شوق / نی نشانی از می و ساقی …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شماره ی ۱۵۰ - در شکایت و عزلت

…  من ده که من خود / ز قوت اللسان برملا می‌گریزم

نه‌نه می‌نگیرم که میگون سرشکم / که خود زین می کم بها می‌گریزم

سگ ابلق روز و شب جان‌گزای است / ازین ابلق …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شماره ی ۱۹۷ - مطلع دوم

…  گل‌برگ رعنا داشته

شمعی ولی هر شب مرا، از لرز زلفت تب مرا / عمری به میگون لب مرا سرمست و شیدا داشته

در حال خاقانی نگر، بیمار آن خندان شکر / ز آن چشم بیمار از …

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شماره ی ۲۰۴ - مطلع دوم در وداع کعبه

…  آمده

الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک / زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده

الوداع ای کعبه کاینک هفته‌ای در خدمتت / عیش خوابی بوده و تعبیرش …

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شماره ی ۸۹

…  صید شده مرغ دلم در دامت / من عاشق آن دو لعل میگون فامت

ای ننگ شده نام رهی بر نامت / تا جان نبری کجا بود …

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شماره ی ۳۳۶

…  کشتنیم چنان کش از بهر خدای

کز بنده شنوده باشی از روح افزای / زان میگون لب و زان مژه ی جان فرسای

مستم کن و آنگه رگ جانم …

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهی شماره ی ۳۲ - در مدح خاقان اعدل ابوالمظفر عمادالدین پیروز شاه

…  دیگر گشاد لشکر دیگر شکست

نسخه ی زلف تو برد آنکه بر اطراف صبح / طرهی میگون شب خم به خم اندر شکست

لعل تو در خنده شد رشته ی پروین گسست / جزع تو سرمست گشت ساغر …

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۷۱۳

…  ما را از لبت چشم دعا / بوده، لیکن جمله دشنام آمده

از تمنای لب میگون تو / اوحدی را سنگ بر جام …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۲۶

…  که بی آن حور مه پیکر / کسی کو آدمی باشد نخواهد باغ رضوانرا

ببوی لعل میگونش بظلماتی در افتادم / که گر میرم ز استسقا نجویم آب حیوانرا

چمن پیرا اگر چشمش …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۴۴

…  لب میگون تو هم شکر و هم شراب / وی دل پر خون من هم نمک و هم کباب

خط و لب دلکشت طوطی و شکر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۵۱

…  دیدنت ولیک / دانم که خواب را نتوان دید جز بخواب

یک ساعتم از آن لب میگون شکیب نیست / سرمست را شکیب کجا باشد از شراب

چشمم بقصد ریختن خون دل مقیم / افکنده است …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۹۱

…  پای اوفتاد / چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است

هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می‌شود / خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است

بیوفائی چون جهان دل بر تو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۲۷

…  لبت میگون و جانم می پرست / ما خراب افتاده و چشم تو مست

همچو نقشت خامه ی نقاش صنع / صورتی صورت …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۳۶

…  من هرگز نمی‌گیرد کنار / گر چه هر ساعت میانش در کناری دیگرست

تا لب میگون او در داد جان را جام می / چشم مست نیم‌ خوابش را خماری دیگرست

عاشقانرا با طریق زهد و …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۸۳

…  تا من بر کنارم / کنارم روز و شب دریا کناریست

مرو ساقی که بی آن لعل میگون / قدح نوشیدنم امشب خماریست

کسی کز خاک کوی دوست ببرید / برو زو در گذر کو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۹۶

…  ما با او نظر داریم و بس / هیچ ناظر را نمی‌بینم که او منظور نیست

چشم میگونش نگر سرمست و خواجو در خمار / شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۳۲۷

…  دمم سیم مذاب از دیده بر زر می‌چکد

بسکه می‌ریزد ز چشمم اشک میگون شمع‌ وار / ز آتش دل خون لعل از چشم ساغر می‌چکد

عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۳۴۴

…  گهر پوش آبدار رساند

دعا و خدمت میخوارگان بوقت صبوحی / بدان دو نرگس میگون پرخمار رساند

ز راه لطف بجز باد نو بهار که باشد / که حال بلبل بیدل به نوبهار رساند

اگر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۳۸۴

…  جلوه کنند / کیست کورا هوس عیش و تماشا نکند

دل کجا برکند از آن لب میگون خواجو / زانکه مخمور بترک می حمرا …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۳۹۹

…  کف و آغاز انتقام کنند

اگر نماند به میخانه باده ی صافی / بگوی کز لب میگون دوست وام کنند

برآید از دل تنگم نوای نغمه ی زیر / چو بلبلان سحر خوان هوای بام …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۴۲۷

…  بود بر چشمم شب تاری / تو گوئی شمع رخسارش چراغ آسمانی بود

ز آه و اشک میگونم شبی تا روز در مجلس / سماع ارغنونی و شراب ارغوانی بود

چو خضرم هر زمان می‌شد حیات …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۵۵۳

…  نام خریداری یوسف نبریم / که عزیزان جهانند خریدارانش

تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست / خوابگه نیست برون از در …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۵۶۱

…  لب لعل تو لبالب همه نوش / چشم مخمور تو خونریز ولیکن خونخوار

لعل میگون تو در پاش ولیکن در پوش / ز ابروی شوخ تو پیوسته همین دارم چشم

که دل ریش مرا یک سر مو …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۳۵

…  تو مپندار که هشیار توان شد / زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم

چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم / گره زلف تو بگشادم و زنار ببستم

تو اگر مهرگسستی و شکستی دل …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۴۰

…  بخونابه فرو می‌شستم / دهن چشمه پر از للی تر می‌کردم

چون بیاد لب میگون تو می‌خورد شراب / جام خواجو همه پرخون جگر …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۶۶

…  صبا ای برادران عزیز / که آرد از طرف مصر بوی پیرهنم

چو زان دو نرگس میگون بیان کنم رمزی / کسی که گوش کند مست گردد از سخنم

اگر نصیب نبخشی ز لاله و سمنم / ز دور …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۶۷

…  شکر خندهی شور انگیزت / از حلاوت برود آب نبات از سخنم

چون حدیث از لب میگون تو گوید خواجو / همچو ساغر شود از باده لبالب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۷۵

…  خط تو می‌کند تحریر / ز خامه‌اش نفس مشک ناب می‌شنوم

شبی که نرگس میگون بخواب می‌بینم / ز چشم مست تو تعبیر خواب می‌شنوم

ز حسرت گل رویت چو اشک می‌ریزم / ز آب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۷۴۱

…  گفتن

اگر فراش دیری فرض عینست / بمژگانت در میخانه رفتن

بگو با نرگس میگون که پیوست / نشاید مست در محراب خفتن

بود کارم بیاد درج لعلت / بالماس زبان دردانه …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۷۴۳

…  چون از لعل میگون تو می‌گفتم سخن / همچو جام از باده لعلم لبالب شد دهن

مرده در خاک لحد دیگر ز سر گیرد …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۷۵۲

…  خورشید مه نقاب مکن

آبروی قدح بباد مده / پشت بر آتش مذاب مکن

لعل میگون آبدار بنوش / جام می را ز خجلت آب مکن

چون مرا از شراب نیست گزیر / منعم از ساغر شراب …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۸۲۸

…  که از روی ترحم / بر رخ زندم دمبدم از دیده گلابی

در نرگس عاشق کش میگون نظری کن / تا بنگری از هر طرفی مست و خرابی

فریاد که آن ماه مغنی دل خواجو / از چنگ برون …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۸۳۱

…  اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی / مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی

تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۸۸۶

…  به عنایتم نظر کن / که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی

به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم / به سماع ارغنونی و شراب ارغوانی

دل دردمند خواجو به خدنگ غمزه خستن / نه …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۹۰۸

…  ز چشم دلکش میگون یار جوی / وز جام باده کام دل بیقرار جوی

اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست / با …

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۹۲۹

…  آورده‌ئی

عقل را از بوی می مست و خراب افکنده‌ئی / چون حدیثی از لب میگون یار آورده‌ئی

یک نفس تار سر زلفش ز هم بگشوده‌ئی / وز معانی این همه مشک تتار …

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۴

…  افتاد

دل و دین و خرد زدست بداد / هر که را جرعه‌ای به دست افتاد

چشم میگون یار هر که بدید / ناچشیده شراب، مست افتاد

وانکه دل بست در سر زلفش / ماهی‌آسا، میان …

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۹۸

…  کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را / شراب بیخودی در جام کردند

لب میگون جانان جام در داد / شراب عاشقانش نام کردند

ز بهر صید دل‌های جهانی / کمند زلف خوبان …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۲۰

…  از فتادگی / سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده‌ایم

صائب بود ازان لب میگون خمار ما / بیدرد را خیال که مخمور …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۴۶

…  است / گل صبح بر قلب گردون زنیم

نیفتیم چون سایه دنبال خضر / به لبهای میگون شبیخون زنیم

دل ما شود صائب آن روز باز / که چون سیل، گلگشت هامون …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تکبیتهای برگزیده » تک‌بیت شماره ی ۲۲

…  چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد! / که در هر گردشی مست تماشا می‌کند ما …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تک بیتهای برگزیده » تک‌بیت شماره ی ۵۰۷

…  می، خمار آن لب میگون ز دل نرفت / داغ شراب را نتواند شراب …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تک بیتهای برگزیده » تک‌بیت شماره ی ۷۱۸

…  به چند از لب میگون تو ای بی انصاف / روزی ما لب خمیازه مکیدن …

صائب تبریزی » گزیده اشعار » تک بیتهای برگزیده » تک‌بیت شماره ی ۱۲۸۳

…  را گزیده است ز بس تلخی خمار / از ترس، بوسه بر لب میگون …

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رساله ی جلالیه » شماره ی ۳

…  که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرف / می‌تواند کرد مدهوش از لب میگون مرا

آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر است / کز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون …

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۱۳

…  طاقی که زیر طاق گردون بسته‌اند / بر فراز منظر آن چشم میگون بسته‌اند

حیرتی دارم که بنایان شیرین کار صنع / بیستون طاق دو ابروی تو را چون …

سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها » غزل شماره ی ۲۵

…  با لعل میگونت شکر هیچ / خهی با روی پر نورت قمر هیچ 

عزیزش کن به دندان گر بیفتد / ملاقاتی لبت را با …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۴

…  داد خویش / گر دانه‌های خاک تو گردد سپند ما

بگشا به خنده غنچه میگون خویش را / تا مدعی خموش نشیند ز پندما

ما را پسند کرده فروغی ز بهر جود / تا شد پسند خاطر …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۸۶

…  و اشکی که در مکنون است

من و خون دلی که مقسوم است / تو و لعل لبی که میگون است

من ندانم غم فروغی چیست / تو نپرسی که خسته‌ام چون …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۸۷

…  که از حد افزون است

می حرام است خاصه در رمضان / جز بر آن لعل لب که میگون است

گر ز دست تو گریه سر نکنم / چه کنم با دلی که پر خون است

تا فروغی غزل‌سرای تو …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۵۰

…  شیرین تو خون شد / جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد

کوثر به خیال لب میگون تو دم زد / طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد

یک طایفه هر صبح به امید تو برخاست / یک سلسله …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۵۳

…  نتوان گفت / ماییم و پیامی که به محرم نتوان داد

سری که میان من و میگون لب ساقی است / کیفیت آن را به دو عالم نتوان داد

جانان مرا بار خدا داده ز رحمت / جسمی که …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۶۵

…  بند سواری شدم ز بخت بلند / که در کمند اسیران معتبر دارد

فتاده بر لب میگون شاهدی نظرم / که خون ناحق عشاق در نظر دارد

چسان هوای تو از سر بدر توانم کرد / که با تو …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۱۸۵

…  آن‌قدر تطاول با آشنا توان کرد

مخمور و تشنگانیم زان چشم و لعل میگون / جانی به ما توان داد، کامی روا توان کرد

وقتی به یک اشارت جانی توان خریدن / گاهی به یک …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۱۴

…  فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اند / شاهدان شهر ما از لعل میگون کرده‌اند

می ‌پرستان ماجرا از حسن ساقی کرده‌اند / تنگ دستان داستان از گنج قارون …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۴۹

…  آفتابش می‌دهند

هیچ هشیاری نمی‌خواهد خمار آلوده‌ای / کز لب میگون او صهبای نابش می‌دهند

گرد بیداری نمی‌گردد کسی در روزگار / کز خمارین چشم او داروی …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۶۶

…  ندیدم / که ز آیینه ی دل گرد کدورت بزداید

ترسم این باده که دور از لب میگون تو خوردم / مستیم هیچ نبخشاید و شادی نفزاید

پیشه ی من شده در میکده‌ها شیشه کشیدن / تا …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۲۸۲

…  عهد بر بستم که جان می‌ریزد از تارش / چه مستیها که کردم از شراب لعل میگونش

چه افسونها که دیدم از نگاه چشم سحارش / چه شادیها که دارم در سر سودای اندوهش

چه منت …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۰۵

…  را به هجرانش / یکی نهاده سر بخت را بر ایوانش

یکی به غایت حسرت ز لعل میگونش / یکی به عالم حیرت ز روی نیکویش

یکی به حال پریشان ز موی پیچانش / یکی بر آتش سوزان ز …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۰۶

…  یافتن / تا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق

یا لبم را می‌رسانم بر لب میگون دوست / یا سرم را می‌گذارم بر سر پیمان عشق

چون تو خورشیدی نتابیده‌ست در ایوان …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۱۷

…  مرا / خانه ی شهری بسوخت جلوه ی جانانه‌ام

مستی من تازه نیست از لب میگون او / شحنه مکرر شنید نعره ی مستانه‌ام

تا نشود آن هما سایه‌فکن بر سرم / پا نگذارد ز ننگ …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۷۶

…  هوای مهر تو دارد / نمی‌برم ز تو گر سر بری به خنجر کینم

ز حسرت لب میگون و جعد غالیه سایت / رفیق لعل بدخشان، شریک نافه ی چینم

معاشران همه مشغول عیش و عشرت و …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۲۰

…  خون ریز در ریزش خون

بی باده دیدی چشمان سرمست / بی می شنیدی لبهای میگون

در عهد زلفش یک جمع شیدا / در دور چشمش یک شهر مفتون

چشم و لب او هر سو گرفته‌ست / شهری …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۷۱

…  دارد از حسن تو آشوبی / بر چهره نقابی کش، کآشوب جهان داری

زان رو لب میگون را آلوده به می کردی / تا خون فروغی را از دیده روان …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۸۷

…  بر دست ار به فردای حسابت دیدمی

من که مستم دایم از یاد لب میگون تو / تا چه مستی کردمی گر در شرابت دیدمی

چون پری بگرفته گو بر تن بدرد پیرهن / جامه را …

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها » شماره ی ۱۳

…  روز ببینند دو خورشید عیان»

رخ رخشان بنما، دیدهی جان را بفروز / لب میگون بگشا آتش دل را بنشان

مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیر / وصف یاقوت لبت هیچ نیاید به …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیده ی غزل ۲۵

…  نقش / گر ببیزند خاک مجنون را

گریه کردم بخنده بگشا دی / لب شکر فشان میگون را

بیش شد از لب تو گریه ی من / شهد هر چند کم کند خون را

هر دم الحمد میزنم به …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیده ی غزل ۲۶

…  بگشای لعل میگون را / مست کن عاشقان محزون را

رخ نمودی و جان من بر دی / اثر این بود فال میمون را

دل من …

امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » غزلیات » گزیده ی غزل ۶۴

…  خیال زلف و رویت چشم من / نیمه‌ای ابر است و نیمی آفتاب

زان لب میگون که هوش ازمن ببرد / خون همی گریم چو برآتش …

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شماره ی ۶۹ - در مرثیه

…  دیده نخست

وگرچه هیچ شبی نیست تا ز دست دماغ / هزار دیده نگردد ز اشک میگون مست

زبان حال همی گوید اینت مقبل مرد / که از چه عید و عروسی کرانه کرد و برست

تو …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى

…  مست مست بى حد خورده باده

رخ گلگونش گشته ز عفران گون / لب میگونش گشته آسمان گون

ز رویش رفته رنگ زندگانى / برو پیدا نشان مهربانى

دلیران هم سوار و …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

…  بر جهانى / به روى از کاخ باغى بشکفاکى

ز گلگون رخ گل خوبى بیارى / به میگون لب مى نوشى گسارى

به غمزه جان ستانى دل ربایى / به بوسه جان فزایى دل گشایى

به شاب …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » اندر باز آمدن دایه به نزدیک رامین به باغ

…  بر بهانه / گهى دیدى زمین گه آسمانه

رخش از شرم دو گونه برشتى / گهى میگون و گاهى زرد گشتى

تنش از شرم همچون چشمه ی آب / چکان زو خوى چو مروارید خوشاب

چنین …

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس

…  مشکین زلف جانان لب ستردن

چو مى خوردى لبش زى خود کشیدى / پس مى شکر میگون چشیدى

گهى مستان غنودى در بر یار / میان مشک و سیم و نارو گلنار

بدین سان بود نه مه …

 فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » رفتن موبد به شکار

…  رخ را ، هامواره / فلک بارید بر تاجش ستاره

ز باران آب گیتى گشت میگون / به عنبر خاک هامون گشت معجون

ز خوشى باغ همچون دلبران شد / ز خوبى شاخ همچون اختران …

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۵۸

…  تو راحت دل غمگین / عشقت آرام سینه ای کباب

بی خودم کن از آن لب میگون / تشنه ای را به جرعه ای دریاب

شب نشستم بیاد ابرویت / پشت بر خواب و روی در محراب …

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۳۷۷

…  بلی گفتیم در روز نخست / بر سر ما این بلاها میرود

یک نظر آن لعل میگون دیده‌ام / خون هنوز از دیده ما میرود

یار آمد گفتگو را بس کنیم / صحبتش از کیسه ما …

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۴۲۱

…  شاد خواهم زیست / غیر را غصه ناک خواهم دید

بر لبم چون نهی لب میگون / سرّ روحی فداک خواهم دید

عاقبت جان بوصل خواهم داد / رمز هذا بذاک خواهم …

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۶۲۵

…  من هم بقانون میکشم

چون تبسم میکنی خون میخورم / حسرتی زان لعل میگون میکشم

گر کند رطل گران دریا دلی / من ز خون دیده جیحون میکشم

بر سر راهت فتاده …

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شماره ی ۷۵۳

…  باشد دردم افزون کن

تا کنی صیدم غمزه را سرده / تا روم از خود چهره میگون کن

سینه‌ام بریان دیده‌ام گریان / هوش را حیران عقل مفتون کن

ای فدایت من خیز …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۰۱

…  گرصد بار گوید شیشه‌ قلقل ‌را

تمنا حسرت الفت خمارچشم میگونت / سراغ‌کوچه ی ناسور داند شیشه ی مل را

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۴۰

زدن سامان صد میخانه مستی‌کن / که‌ خط جوشید و در ساغرگرفت‌ آن ‌حسن میگون‌ را

به امید چکیدن دست و پایی می‌زند اشکم / تنزل در نظر معراج باشد همت دون …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۳۶۹

…  آن نرگس میگون مقابل با شراب / می‌شود چون آب‌گوهر خشک ‌در مینا شراب

جام ‌را همچشمی آن نرگس …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۶۱۹

…  بیداری است

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال / گردش آن چشم میگون آفت هشیاری …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۰۳۰

…  دارد

ز سر تا پای ساغر یک دهن خمیازه می‌بینم / ز حرف لعل میگون ‌که مینا گفتگو دارد

لب شوخی که جوش خضر دارد خط مشکینش / چو آید در تبسم با مسیحا …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۲۴۶

…  هم در پای من افتاد و عذر لنگ شد

جوهر خط آخر از آیینه‌ات میگون دمید / دود هم از شعله ی حسن تو آتش‌ رنگ شد

کسب آگاهی کدورت‌خانه تعمیر است و …

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شماره ی ۱۵۳۱

…  سرم‌ گر خاک هم دستی‌ کشد افسر شود

حسرت مخموری آن چشم میگون برده‌ام / سرنوشت خاک من یارب خط ساغرشود

ای جنون تعمیر از تشویش آسودن برآ / جان …

قاآنی » قصاید » قصیده ی شماره ی ۸۷ - د‌ر جشن میلاد حضرت ظل‌ اللهی ناصرالدین شاه غازی خلدالله ملکه ‌گوید

…  همچون‌ یکی سمین‌ طناب آمد پدید

من نشسته با نگاری کز لب میگون او / در دو چشم من همی رشک شراب آمد پدید

خانه ‌گلشن شد چو مهرش از نقاب آمد …

قاآنی » قصاید » قصیده ی شماره ی ۱۷۵ - در مدح آقا محمد حسن پیشخدمت خاصه ی خاقان خلد آشیان

…  قد و لاله لب و نسرین بر / دلکش و مهو‌ش مشکین خط و سیمین رخسار

لب میگونش چو بر مه نقطی از شنگرف / گرد آن نقطه خطش دایره‌یی از زنگار

همه اسباب طرب‌ گرد …

قاآنی » قصاید » قصیده ی شماره ی ۱۹۷ - د‌ر ستایش مرحوم مبرور میرزا ابوالقاسم همدانی ‌ذوالریاستین فرماید

…  که بر طوبی بود یک راغ نسرینش

هوای باده‌ گر داری ببوس آن لعل میگونش / شمیم ‌نافه‌ گر خواهی ‌ببوی آن جعد مشکینش

بهشتی‌ هست‌ بس‌خرم‌ که ‌یک‌ …

قاآنی » قصاید » قصیده ی شماره ی ۲۰۹ - در ستایش پادشاه اسلام‌ پناه ناصرالدین شاه غازی

…  بر چهره ی خورشید کشد تیغ / گیسوی تو بر گردن ناهید نهد غل

گرد لب میگون خط خضرای تو گویی / از غالیه بر آب بقا خضرکشد پل

جز زلف تو بر رخ نشنیدیم‌ که …

قاآنی » قصاید » قصیده ی شماره ی ۲۸۹ - در ستایش پادشاه خلد آشیان محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه فرماید

…  بوسه بود توشه ی جان خاصه به نوروز / ای ترک بیا تات ببوسم لب میگون

هی بویمت آن‌ لب‌ که به‌ طعمست طبرزد / هی بوسمت آن رخ‌ که به‌ رنگست …

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شماره ی ۱۵۳

…  زن در دل خیال آن لب میگون گذشت / آب حیوان بین که از دریای آتش چون گذشت

تا دلی آوردم و این فتنه ها بر داشتم / از …

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شماره ی ۲۵۹

…  نمی آید

به داغ دل کند دست ملامت آن نمکسایی / که هنگام تبسم زان لب میگون نمی آید

ز نام ناقه گاهی دوست را از نار می گیرد / که دیگر جست و جوی لیلی از مجنون نمی …

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شماره ی ۲۷۱

…  باز شد، اما به زبانم / این گنج روان، جای به ویرانه نگیرد

بگشا لب میگون، که لب شهد فروشم / آفاق به شیرینی افسانه نگیرد

کم نیست که از توبه پشیمان شده …

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شماره ی ۴۱۰

…  چه امیدم به آن لب هاست، می دانم / که دارد خنده بر امید من، لب های میگونش

به تیر غمزه اش نازم که صد جا بشکند در دل / به دست معجز عیسی اگر آرند بیرونش

چنان …

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شماره ی ۴۳۰

…  گلگون گذاشتیم

رفتیم و توبه کرده ز میخانهی مراد / میل قدح به آن لب میگون گذاشتیم

رفتیم و در زمانه ز غمنامه های تو / نشنودهی غم تو به مجنون گذاشتیم

رفتیم و …

رضی‌الدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شماره ی ۷۵

…  خوش توان کرد دندان به دارو

بی می خرابم بی‌ جرعه مدهوش / زان لعل میگون زان چشم جادو

گفتم رضی را سر نه بدین در / کارش همین است در آن سر …

رضی‌الدین آرتیمانی » قصاید » قصیده

…  نام لب تو بر زبان رانم / از دست مگس گریخت، نتوانم

شوریده ی آن لبان میگونم / آشفته طـــــــرهی پریشانم

دیوانه ی حرفهای موزونم / درمانده ی خنده‌های، …

رضی‌الدین آرتیمانی » رباعیات » رباعی شماره ۹۹

…  میگون و چشم فتان داری / کاکل آشفته، مو پریشان داری

از بسکه بحسن ناز و طوفان داری / هر سو هر …

فریدون مشیری(میگون، بازتاب نفس صبحدمان ج 1)

از صدای پر مرغان سحر  / لاله از خواب گران دیده گشود

اولین پرتو سیمایی صبح   / بوسه بر گنبد مینا زده بود

دید: در مزرعه گنجشکی چند  / می فرستند به خورشید درود

موج می زد همه جا بوی بهار  / آن طرف سنبل خواب آلوده

شانه بر زلف پریشان می زد  / نسترن خفته و دزدانه نسیم

بوسه بر پیکر جانان می زد / لاله گون چهره آن خفته به ناز

آتشی بود که دامان می زد / نرگس از دور تماشا می کرد

دختر صبح به دامان افق / زلف بر چهره فرو ریخته بود

جلوه خاطره انگیز سحر  / سایه روشن به هم آمیخته بود

بوی جان پرور افسونگر یاس / موجی از شوق بر انگیخته بود

تاب می برد و توان می بخشید! / بر لب رود پر از جوش و خروش

پونه ها دست در آغوش نسیم / پرتو صبح در آیینه آب

روی هم ریخته موج زر و سیم / جلوه ای نو در آیات خدا

هر طرف نقش بدیعی ترسیم / ابدیت همه جا جلوه گر است

ژاله برده سبق از الماس / لاله ها برده گرو از یاقوت

دو کبوتر به سپیدی چون عاج / رفته تا عرش به سیر ملکوت

جز همان زمزمه مبهم رود / همه جا غرق در امواج سکوت

صبح میگون و تماشای بهشت / من بر این صبح روان بخش بهار

نظر افکنده ام از سینه کوه / خاطرات خوش ایام شباب

خفته در زیر غبار اندوه / دل درمانده ز حسرت به فغان

جان آزرده به محنت به ستوه / اشک از دیده فرو می ریزیم

گریه عاشق معشوقه پرست  / همره ناله مرغ چمن است

درو دیوار به من می نگرند  / باد را زمزمه با یاسمن است

رود می گرید و گل می خندد  / هر کناری سخن از عشق من است

همه گویند که معشوق تو کو؟ / اشک نی ریزیم و از درد فراغ

در دلم آتش حسرت تیز است  / بی تو میگون چه صفایی دارد

به خدا سخت ملال انگیز است! / با همه تازگی و لطف بهار

ماتم انگیز تر از پاییز است / تو بهار من و میگون منی

                 

                                                    میگون

چند در شهر  فشارد  فلک  دون  ما  را         خوشم از بخت که زد  خیمه بهامون ما را

لب میگون بتان هیچ نبود  ای  لب  جو           خط سر سبز  تو  آورد  به   میگون  ما را

بر لب  جوی  پیاله  پر  می  کن  ساقی         تا   تمسخر    نکند    لاله   گلگون  ما را

بید،  آشفته  تر  از  طره  لیلاست  زباد          نه عجب گر کند این  منظره مجنون ما را

نرود  خاطره ی  این سفر  از خاطر  ما        گر چه خاطر شود از یاد خوشی خون ما را

رخ به  مهتاب  بشوئیم  که  می خواباند        نغمه    آب    به   لالائی   محزون   ما را

تاج بخش را بستاند به سه تار از دل ما        باز  جان  بخشد  از  آهنگ  و یا لون ما را

ماه "برزین" فلک ساخته آذر "بهرام"                 همچو "افشار" که افروخته کانون ما را

شهریارا بکش امشب غم دل در میگون         ورنه در شهر کشد غم به شبیخون ما را

                                               استاد شهریار  

گذری بر تاریخ و جغرافیای میگون(فرهنگی-آداب و رسوم-غذاها)

 فرهنگی

مدارس

نمی دانم اولین مدرسه رودبارقصران، در کجا و در چه سالی ساخته شد. اما از بزرگان محل در میگون شنیدم که اولین مکتب خانه های میگون در منازل مرحوم شیخ احمد سالارکیا و شیخ علی حیدری و مرحوم آقابزرگ رضایی بود. بعد ها مدرسه ای به سبک جدید و به صورت مختلط در بالامحل منزل حاجی آقاجان سالارکیا کار آموزشی خود را شروع کرد. بعضی از اولیا به خاطر همین اختلاط از تدریس فرزند دخترشان جلوگیری می کردند. مدرسه تا ششم نظام قدیم (سیکل) بود. هرکسی مدرک سیکل خود را می گرفت، آمادگی لازم برای استخدام کار دولتی داشت. بعضی از جوانان آن زمان با گرفتن همان مدرک به استخدام ارتش در آمدند.

پس از آن منزل حاج زین العابدین سالارکیا در بازارچه قدیم میگون برای آموزش پسرانه در نظر گرفته شد. از آن تاریخ به بعد مدارس دخترانه و پسرانه از هم جدا شد. در دوره بعدی مدرسه پسرانه به سادات محل منزل حاج صادق الهوردی انتقال داده شد. دوره (متوسطه) هفتم تا دوازدهم هم در میگون راه اندازی شد. در اواخر سال 40 بود که دبیرستان خواجه نصیر طوسی در ایستگاه میگون ساخته شد. ما جزء اولین نفراتی بودیم که به عنوان دانش آموز وارد این مدرسه شده و همچنین جزء آخرین نفرات دوره نظام قدیم بودیم. بعد از ما نظام قدیم برچیده و کلاش ششم ابتدایی هم حذف و دوره راهنمایی جای آن را گرفته بود. مدرسه دخترانه ای هم در بالامحل میگون احداث و دانش آموزان دختر هم به مکان جدید منتقل و منزل اجاره ای جناب سالارکیا تحویل داده شد. پس از آن مدرسه پسرانه دیگری در ایستگاه میگون بعد از جاده شمشک در ابتدای سربالایی جاده قبرستان بنا گردید که دبیرستان را به آنجا منتقل و فضای دبیرستان را به مدرسه ابتدایی پسرانه اختصاص دادند. در دبیرستان میگون تنها یک رشته ادبی تدریس می شد. اگر دانش آموزی می خواست در رشته های دیگری به تدریس ادامه بدهد، باید برای ادامه تحصیل به تهران می رفت. چون رفتن به تهران برای همه میسر نبود، بالاجبار اکثریت قریب به اتفاق در همان رشته ادبی نظام قدیم ادامه تحصیل می دادند. بعضی ها هم تا ششم ابتدایی بیشتر ادامه نمی دادند. چون می توانستند با همین مدرک در بعضی از ادارات و مخصوصاً در ارتش استخدام شوند. با توجه به اینکه در دوره دبیرستان دانش آموزان روستاهای رودبارقصران هم به مدرسه میگون می آمدند، احتمالاً در رودبارقصران همین یک دبیرستان بیشتر نبود. امتحانات به صورت سه نوبتی برگزار می شد. امتحان نوبت سوم کلاس ششم دبیرستان به صورت نهایی و آن هم در یکی از مدارس تجریش تهران برگزار می شد. بعد از انقلاب برای دانش آموزان دختر هم مدرسه ای جنب همان مدرسه بنا شد و پس از آن بود که مدرسه ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان از هم جدا شدند. دبیرستان خواجه نصیر طوسی قدیم که مدتی مدرسه ابتدایی نظامی گنجوی به آنجا منتقل شد؛ بعد از انقلاب توسعه یافت. سالنی ساخته شد که از آن برای نمازخانه و سالن جلسات استفاده می کردند. در ابتدای سربالایی نرم خاکک (محل قبرستان قدیم) در بالامحل میگون مدرسه راهنمایی پسرانه آزادگان بنا شد. این مدرسه از سرویس بهداشتی مناسبی برخوردار نبود. همچنین حیاط مدرسه کوچک بود. در سال 80 زمین وقفی و منبع آب قدیمی میگون که در جنب مدرسه قرار داشت، به فضای مدرسه اضافه و همچنین سرویسهای بهداشتی هم در این بنا احداث شد. در اوایل سال 80 مدرسه ای در بالامحل جنب مخابرات ساخته شد که امروزه از این فضا برای دبیرستان دخترانه آزاده استفاده می شود. مکان قبلی مدرسه دخترانه آزاده به مدرسه ابتدایی پسرانه تبدیل شد. منزل حاج زین العابدین سالارکیا هم از طرف مالک وقف ساخت مدرسه گردید. در این محل هم مدرسه ای بنا گردید و هم اکنون دبیرستان پسرانه میگون در این محل مستقر است.

معلمان

از اولین معلمانی که به صورت کلاسیک در میگون و همچنین رودبارقصران شروع به فعالیت کردند، اطلاع و آگاهی ندارم, اما می دانم که یکی از همین معلمان در میگون دار فانی را وداع نموده و در قبرستان قدیمی بالامحل میگون در همین مکانی که امروزه مدرسه راهنمایی پسرانه آزادگان در آنجا بنا گردید، مدفون است. در اواسط سال 70 تصمیم داشتیم با هماهنگی آموزش و پرورش و شورای اسلامی و بسیج، مکان مورد نظر که در ابتدای در ورود جنوبی مدرسه قرار دارد، برای یادبود به نام همان معلم مقبره کوچکی بنا نموده و به عنوان یکی از اولین معلمین منطقه در روز معلم همان سال برنامه ویژه ای داشته باشیم. متاسفانه این کار هم مثل خیلی از کارهای دیگر انجام نشد، ولی آنچه مسلم و قابل دسترس است، می توان از مرحوم حاج محمد علی گشتاسب میگونی، حاج حسن کیارستمی، حاج نجف الهوردی و حاج خسرو الهوردی، مرحوم صالحیان، آقای دشتی و... به عنوان اولین معلمان بومی میگون نام برد. یکی دیگر از کارهایی که قرار بود در میگون انجام شود، تجلیل و قدردانی از پیشکسوتان عرصه فرهنگی و تعلیم و تربیت بود که این امر هم تا آن زمان انجام نشد. امروزه نه تنها از میگون بلکه در تمام روستاهای بخش رودبار قصران دانشمندانی کوچک و بزرگ وجود دارند که الفبای خواندن را از این پیشکسوتان آموخته اند. آنها مایه مباهات و افتخار هستند. کاش در طول سال یک روزی را برای همایش در نظر می گرفتند و از افرادی که از نظر علمی به مقامهای بالا می رسیدند، به جامعه رودبار معرفی می کردند. یک زمان افتخار ما میگونی ها در این بود که بیشترین معلمین بخش رودبارقصران از میگون است. من تا آخر عمر مدیون معلمین خودم هستم. امیدوارم همواره مورد لطف و عنایت حق تعالی قرار داشته باشند. از راه دور دست یکان یکان آنها را بوسیده و امید آن دارم پیشانی شان بلند، روزگارشان سبز و آینده آنها رو به تعالی باشد.

تحصیلات و آموزشگاهها

معلومات قدیمه :                     50  نفر

در سطح دبستان:         900 نفر

در سطح راهنمایی:        1000 نفر

در سطح دیپلم و فوق دیپلم:   900نفر

در سطح لیسانس و بالاتر:    40 نفر

تعداد بیسواد:          120 نفر

تاسیسات آموزشی

            دخترانه /  تاریخ تاسیس 1325  تعداد کلاس 5  تعداد معلم 5

دبستان    

             پسرانه/ تاریخ تاسیس 1325  تعداد کلاس 5  تعداد معلم 5

----------------------------------------------------------

              دخترانه / تاریخ تاسیس 1351 تعداد کلاس 3   تعداد معلم 10

راهنمایی  

            پسرانه /  تاریخ تاسیس 1351  تعداد کلاس 3   تعداد معلم 10

----------------------------------------------------------

            دخترانه / تاریخ تاسیس 1351  تعداد کلاس 4  تعداد معلم 10

دبیرستان   

            پسرانه /  تاریخ تاسیس 1351  تعداد کلاس 4   تعداد معلم 10

---------------------------------------------------------

           زنان / تاریخ تاسیس 70 1360    تعداد کلاس 1 تعداد مربی 1

نهضت سواد آموزی

            مردان / تاریخ تاسیس 70 1360   تعداد کلاس 1 تعداد مربی 1

--------------------------------------------------------

آموزش قرآن و کلاسهای هنری خط و نقاشی و قالیبافی و خیاطی از طرف سازمان بهزیستی و کلاسهای مربوط به پایگاه تابستانی برای اوقات فراغت دانش آموزان از طرف بسیج پایگاه تابستانی و سازمان تبلیغات اسلامی هر ساله در فصل تابستان با تعداد 6 کلاس و 10 مربی از تاریخ 1372 در میگون برگزار می شد.

مراسم نوروز

شعر حضرت امام خمینی(ره) درباره آئین باستانی عید نوروز
باد نوروز وزیدست به کوه و صحرا / جامه عید بپوشید چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست / نازم آن مطربِ مجلس که بُوَد قبله نما
صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند / جام می گیر ز مطرب که روی سوی صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند / منِ سرمست ز میخانه کُنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنی و درویش / یارِدلدار ز بتخانه دری را بگشا
گر مرا ره به در پیر خرابات دهی / به سر و جان به سویش راه نوردم، نه به پا
سالها در صف ارباب عمائیم بودم / تا به دلدار رسیدم، نکنم باز خطا

مراسم تحویل سال نو قدم زدن

قبل از تحویل سال نو یکی از افراد خانه که به خوش قدمی معروف است انتخاب می شود. در غیر اینصورت، بزرگ خانه اسامی تمامی افراد را در کاغذ کوچکی نوشته و لای برگهای قرآن قرار می دهد. بعد از خواندن مقداری از آیات قرآن و دعا، توسط یکی از افراد با وضو و پاک (بیشتر از بچه ها استفاده می شود)، یکی از اسامی را از لای برگهای قرآن بیرون می کشد. هر کسی که انتخاب شد، باید چند دقیقه قبل از تحویل سال با یک دست قرآن و با دست دیگرش گلاب از خانه خارج شده و بلافاصله بعد از تحویل سال نو به منزل وارد و با دیگران روبوسی کند. اعتقاد دارند که این مراسم موجب برکت سال آینده برای اهل آن خانه می شود.

تبریک گفتن روبوسی کردن -عیدی دادن دعاکردن 

بعد از تحویل سال نو اعضای خانواده به یکدیگر تبریک گفته و روبوسی می کنند. عیدی دادن از رسمهایی است که بچه ها از این یک مورد به شدت استقبال می کنند. قلک کودکان و نوجوانان و جوانان و مخصوصاً تازه عروس و دامادها سنگین تر از بقیه افراد می شود. بعضی از پدر ها به علت نداری با بچه های خود معامله می کنند که در بیشتر معاملات، پدر زیر قول خودش می زند. پدران در طول ایام عید، عیدی بچه ها را از آنها می گرفتند تا پس از عید به آنها تحویل بدهند، اما بعد از سیزده انگاری پدر به کلی فراموش می کرد که باید پولها را برگرداند. دعا کردن و دو رکعت نماز خواندن از جمله برنامه های هنگان تحویل سال نو است.

سبزی پلوی ناهار

در بیشتر خانه های ایرانی ظهر روز عید، سبزی پلو با ماهی نوش جان می کنند. اگر چه امروزه در طول سال دارا و ندار چندین بار از انواع ماهی استفاده می کنند. غیر از ماهی خامی که از بازار ماهی فروشها خریداری می گردد، از انواع تن ماهی هم در انواع غذاها مورد بهره برداری قرار می گیرد، اما در گذشته های نه چندان دور به علت اینکه در طول سال ماهی کمتری مصرف می شد، مزه سبزی پلو با ماهی شب یا روز عید تا سال بعدی در دهان می ماند.

دید و بازدید

 بعد از فراغ بال از خرید، چهارشنبه سوری، خانه تکانی، جورکردن هفت سین و تحویل سال نو، باید خود را مهیا تا به دیدار اقوام و آشنایان رفته و یا منتظر ورود اقوام می شوند. یکی از بهترین و زیباترین رسمهای نوروزی دید و بازدید است. مخصوصاً برای جوامع امروزی که صله و ارحام به نوعی رنگ باخته است. زندگی اداری، صنعتی، شهرنشینی و چشم و هم چشمی موجب شده تا ارتباط فامیلی کاهش یافته است. خدا را شکر که در ایام نوروز هنوز این سنت از بین نرفته و مردم به دیدار یکدیگر می روند و از حال یکدیگر باخبر می شوند.

ارسال کارت پستال

در گذشته که مردم از امکانات تلفن، موبایل، ماشین و غیره کمتری برخوردار بودند، افراد فامیل و دوست و

آشنا با ارسال نامه یا کارت پستال به یکدیگر تبریک می گفتند. اگر چه امروزه هم کارت پستالهایی در اندازه و رنگ و طرحهای گوناگونی در بازار وجود دارد اما پیامک ها کار خود را زودتر و بهتر انجام می دهند.

سیزده بدر

مردم تا روز دوازدهم به دید و بازدید و مسافرت رفته و روز سیزده را در اختیار خود و خانواده خودشان هستند. زن خانواده از شب قبل، بساط روز سیزده را آماده و صبح روز سیزده، مردم به خارج از شهر می روند تا یک روز را در دل طبیعت بسر ببرند. سبزه ها که تا روز سیزده قد کشیده و سرسبز شدند، روز سیزده به طبیعت سپرده می شود. سبزه گره زدن هم از جمله کارهایی است که دختران دم بخت انجام می دادند.

نوروز در گذشته های  میگون

اگرچه از اواسط اسفند ماه رویش گل و گیاه در اکثر نقاط ایران شکل می گیرد، اما در میگون به علت سردی هوا و انبوهی برف، این رویش ها از اواسط فروردین ماه انجام می شود. از ابتدای اسفند ماه لحظه شماری برای بچه های مدرسه تا رسیدن نوروز ادامه دارد. برفها به یکباره ذوب نمی شوند. به علت گرم شدن زمین از اواسط اسفند برفها از حالت انجماد خارج و پوک می شوند. در این هنگام خطر ریزش بهمن هم وجود دارد. بیشترین قسمتی که در مسیر بهمن قرار دارد سراشیبی تند دامنه کوه اسب چال است. در سالهای گذشته که برف بیشتری می آمد از ریزش این بهمن ها غرش هایی مهیب شنیده می شد. گهگاهی بهمن در ابتدای جاده فشم(مسلم) تا اینطرف رودخانه بالا می آمد، وارد خیابان شده و باعث بسته شدن جاده می شد. بعضی از اوقات یک روز تمام جاده بسته بود. مسافرانی که از تهران می آمدند، در فشم پیاده و از آنجا تا میگون پیاده حرکت می کردند. بارانها گهگاهی با برف مخلوط و از آسمان نازل می شد. در اینگونه موارد می گفتند:  "شلاب" می آید. گرم شدن هوا و باریدن باران و برف از یکطرف و ذوب شدن برفها از طرف دیگر، دره ها را پر آب می کرد. با ورود آب دره ها به رودخانه، حجم آب رودخانه از بستر اصلی بالا زده و گهگاهی موجب جاری شدن سیل می گردید. هوا به مراتب گرمتر از یکی دو ماه قبل می شد، اما هنوز سرما وجود داشت و مردم کرسی ها را جمع نمی کردند. این کرسی ها بعضی اوقات در برخی از منازل تا پایان فروردین ماه هم برقرار بود. از اواسط اسفند ماه کدبانوهای خانه، خودشان را برای خانه تکانی آماده می کردند. فرش و رخت و لباسهایی که روز شسته می شد، در آویزی قرار می دادند تا خشک شود. لباسهای خیس هنگام شب یخ می زد. بالاخره به هر زحمتی بود آنها را خشک می کردند. گهگاهی هم از پایه های کرسی کمک می گرفتند. بعد از شستشو، نوبت به سبز کردن سبزه بود. هنگام خیس کردن دعا فراموش نمی شد. روزها اگر خورشید از زیر ابر خودنمایی می کرد، سبزه ها هم چند ساعتی از پرتو نور آن استفاده می کردند؛ وگرنه روزها هم همانند شبها تا جوانه زدن، همانند دیگر اعضای خانه از پای کرسیها استفاده می شد. بعد از خانه تکانی و سبز کردن سبزه، خودشان را برای خرید لباس و البسه ضروری آماده می کردند. خریدن لباس برای عید لذت بخش بود. اکثر اوقات انتخاب نوع لباس یا رنگ آن با ما نبود، فقط توسط یک تکه نخ اندازه دور کمر و قد و پا را می گرفتند و با یک گره آن را مشخص می کردند. وقتی پدر توفیق رفتن به تهران را داشت آنها را در مغازه از جیبش بیرون می آورد و برای ما خرید می کرد. مثل بچه های امروزی زیاد وسواس نداشتیم، هر چه که برای ما می خریدند خوشحال می شدیم. بعد از خرید لباس و تنقلات عید و خانه تکانی، منتظر شب چهارشنبه سوری می شدیم. روزهای قبل از چهارشنبه آخر سال، بچه های محل به سیلواز می رفتند و بوته های آنجا را می کندند و با خود به همراه می آوردند تا برای شب چهارشنبه سوری آماده باشد. برفهای سیلواز میگون زودتر از بقیه محل ذوب می شد و بوته ها خودشان را نشان می دادند. شب چهارشنبه سوری به علت اینکه در کوچه و خیابانها پر از برف بود مردم این مراسم را در پشت بامها انجام می دادند. بچه های محل بعد از غروب آفتاب هنگامی که بوته های گون را آتش می زدند، از روی آن می پریدند و بلند می گفتند" زردی من از تو سرخی تو از من" وقتی پشت بامها روشن می شد، یک منظره جالبی پیدا می کرد. بعد از چهارشنبه سوری آماده برای روز عید می شدیم. ایام عید و مراسم عید لذت بخش بود. نزدیک تحویل سال نو بانوی خانه سفره هفت سینش را در منزلی که برای پذیرایی از میهمانان تر و تمیز کرده بود، گسترده و یک بیک اقلام هفت سین را در سفره چیده و سبزه هایش را که قد کشیده و سبز شدند، در کنار آنها قرار می داد. بوی مشک و عنبر هم خانه را با طراوت می کرد. ماهی قرمز کوچولو در تنگ آب چنان می رقصید که انگاری نمی دانست عمری به اندازه سیزده روز نوروز دارد. همه لحظات نوروز زیبا و فرح بخش است. 

قبل از تحویل سال نو پیر خانه، قرآنی در دست گرفته و اسامی افراد منزل را در کاغذی یادداشت و آن را درون قرآن قرار می داد. پس از مقداری تلاوت قرآن و دعای سال نو، قرآن را باز و از یک نفر که از همه پاک تر بود، می خواست تا یکی از اسامی را در آورده و آن فرد را معرفی نماید. فرد منتخب چند لحظه قبل از سال نو، همراه با یکدست قرآن و یکدست گلابدان بیرون از خانه می ایستاد تا بعد از تحویل سال نو وارد منزل شود. عقیده داشتند که ورود اولین فردی که از روی قرآن انتخاب شده باشد، برکت را در سال آینده برای اهل خانه به ارمغان می آورد. بعد از تحویل سال نو فردی که بیرون از خانه بود با قرآن و گلاب وارد خانه شده و با همه اعضای خانه روبوسی و به یکدیگر تبریک می گفتند. بعد از روبوسی با گلابی که خود را عطرآگین کرده دور سفره هفت سین می نشستند و مادر با شیرینی و آجیل و میوه از آنها پذیرایی می کرد. پدر و بزرگترهای خانه هم در این فرصت، دستی به جیب و کیفشان برده و از سکه و اسکناسهایی که از قبل آماده کرده بودند به کوچکترها عیدی می دادند. پس از آن منتظر می ماندند تا برایشان میهمان بیاید و یا به دید و بازدید بروند. معمولاً ابتدا کوچکترها قدم پیش نهاده و به دیدار بزرگترها می روند. اگر از دوستان و فامیلها کسانی باشند که در سال گذشته نزدیکان خودشان را از دست داده و عزادار شدند، ابتدا به دیدار آنها رفته و دلجویی می کنند. چون در محل همه با هم فامیل و آشنا بودند، روز اول عید مخصوص عزاداران بود. مردم به سرعت از منزلی به منزل دیگر در حرکت بودند. با توجه به اینکه اکثر کوچه های میگون در سراشیبی قرار داشت و همچنین وجود برف و یخ برای مردم مشکلاتی را بوجود می آورد، چند سالی است که صاحبان عزا در روز اول عید، در مسجد محل حضور پیدا می کنند و جهت سرسلامتی و تبریک سال نو به مسجد می رفتند. امروزه این ملاقات در حسینیه انجام می شود. دید و بازدید تا دوازدهم فروردین ادامه دارد. در روز سیزدهم فروردین اگر هوا بارانی و برفی نبود و برف باغات تا حدودی ذوب شد، مردم میگون به صحرا می رفتند. در غیر اینصورت همانند چهارشنبه سوری پشت بامها بهترین جا برای گذراندن سیزده بدر بود. سبزه ها را از ظرف جدا کرده و در دل طبیعت رها می کردند.

ورزش و سرگرمی  بچه های محل

مرغنه وازی (بازی با تخم مرغ)

در ایام نوروز یکی از سرگرمیهای بچه های محل بازی با تخم مرغ بود. هرکسی با تخم مرغهایی که داشت به جنگ تخم مرغهای دیگران می رفت و هر کسی که تخم مرخش می شکست، بازنده و می بایست تخم مرغش را به طرف پیروز بدهد. تخم مرغ را بین دو انگشت شست و اشاره قرار داده به طوری که یک قسمت کوچکی از سر یا ته تخم مرغ آشکار و طرف مقابل می بایست با تخم مرغ خودش ضربه ای به تخم مرغ می زد. هر کدام که می شکست بازنده محسوب می شد. قسمت نوک تیز تخم مرغ "سر" و قسمت پهن تخم مرغ را "ته" می گفتند. گهگاهی بازی سر به سر و گهگاهی ته به ته و همچنین سر به ته یا ته به سر هم انجام می شد. بعضی ها کلک می زدند و درون تخم مرغها را با سوزنی خالی می کردند و درون آنها را گچ، و مواد دیگری پر می کردند تا استقامت آنها را بالا ببرند. در برخی مواقع هم آنها را می پختند. بازیکنان ابتدا با ضربه زدن ته و سر تخم مرغها به دندانهای جلویی خود و شنیدن صدای زیر و بم آنها استقامت تخم مرغهای یکدیگر را محک و همچنین از سلامت تخم مرغها با اطلاع می شدند. گاهی ضربات به گونه ای بود که نگهداری تخم مرغ امکان پذیر نبود، در چنین صورتی صاحب تخم مرغ آن را به صورت خام سر می کشید و می خورد. بعد از بازی فردی که بیشترین تخم مرغها را می برد، به همراه بازیکنان به خانه ای می رفتند و تخم مرغها را نیمرو درست می کردند و همگی می خوردند.

دَچِّه بَپِّر

در ایام زمستان بیشتر کوچه ها مملو از برف و یخبندان بود. برخی پشت بامها با کوچه ها هم سطح می شد. بچه های محل در ایام فراغت، روی پشت بامها جمع می شدند. بیشتر بازیهای محلی هم در پشت بامها انجام می شد. یکی از این بازیها دچه بپر بود. بچه ها به ترتیب تا زانو خم شده و دیگران به نوبت در حالی که سرعت می گرفتند دو کف دست را پشت افراد گذاشته و از روی آنها می پریدند. برخی اوقات کلاهی را روی پشت افراد می گذاشتند و از روی آن می پریدند به طوری که کلاه از پشت افراد نمی افتاد. اگر کسی در حال پریدن کلاه را می انداخت بازنده و می بایست خودش خم می شد و دیگران از روی آن می پریدند. بعضی از بچه ها از روی افرادی که تمام قد ایستاده بودند می پریدند.

توپکال

از دیگر بازیهای محلی میگون توپکال بود. توپکال از یک چوب دستی و یک توپ کوچک کُلکی (کرکی، پنبه ای) تشکیل می شد. بچه ها به دو دسته تقسیم می شدند. از مرز پرتاب تا حدود 70 متری محلی را با خط نشان می کردند. یک نفر توپ را با دست به اندازه نیم متر روبروی فردی که می خواست ضربه بزند به هوا پرتاب می کرد و فرد مزبور به وسیله یک چوب دستی ضربه ای به توپ می زد. فاصله ای که توپ به هوا پرتاب می شد، شخص ضربه زننده می بایست به سرعت خود را به پای خط مشخص (کال) رسانده و به محل اولیه برگردد. افراد تیم مقابل اگر توپ را می گرفتند باید با همان توپ به شخص در حال فرار ضربه ای می زدند. اگر توپ به آن فرد برخورد می کرد، تیم بازنده و باید جای خودشان را با تیم مقابل عوض می کردند. قدرت ضربه زدن در این بازی مهم بود. هر چقدر با قدرت بیشتری به توپ ضربه زده می شد، توپ به فاصله دورتری می رفت و فرصت برای رفت و برگشت بیشتر بود. افراد تیم مقابل هرگاه می توانستند با دست، توپ روی هوا را بگیرند برنده محسوب می شدند. زننده ضربه تا سه بار می توانست شانس خودش را امتحان کند . اگر برای بار سوم هم ضربه به توپ نمی خورد، تیم بازنده و جای خود را با تیم مقابل عوض می کرد. البته این بازی نیاز به فضای بازتری داشت که بیشتر در تابستان و پاییز در زمینها و یا در ایستگاه (میدان) محل انجام می شد.

تُرنِه وازی (بازی)

 یک لنگ و یا دستمال بزرگی را تابانده و سر آنها را به یکدیگر گره می زدند تا از هم جدا نشود. معمولاً از کمر بند هم استفاده می شد. با خط کشی، دایره ای را روی زمین کشیده و افراد به دو گروه تقسیم می شدند. گروه داخل دایره به حالت یک پا (لی لی) قرار داشته و افراد بیرونی با همین ترنه ها به آنان ضربه هایی وارد می کردند. افراد درون دایره اگر می توانستند با دست و به صورت یک پایی ترنه را از دست افراد بیرونی بگیرند، برنده و جای دو تیم عوض می شد.

اَلَک و دولک 

ابزار این بازی یک تکه چوب دستی و تعدادی چوب باریک و کوچک بود. دو تخته سنگ یا آجر را در کنار یکدیگر به حالت موازی روی زمین گذاشته و یکی از چوبهای کوچک را روی آن قرار می دادند. این هم مثل توپکال بچه ها به دو تیم تقسیم می شدند. افرادی از تیم که می خواهند ضربه بزنند، باید با همان چوب دستی بزرگ که در دست دارند چوب کوچک را از روی زمین بلند کنند و خودشان ضربه ای به چوب بزنند. تا حدودی این بازی همانند توپکال است. افراد برای گرفتن چوب با دست، از دستکش و پارچه استفاده می کردند تا به دستشان آسیبی نرسد. اگر چوبی در هوا با دست گرفته می شد برنده بودند. در غیر اینصورت می بایست از همان فاصله ای که چوب کوچک به زمین می خورد، یکی از افراد تیم، چوب را برداشته و به چوب دستی بزرگی که پرت کننده چوب، روی زمین قرار می داد نشانه می گرفت. اگر نشانه روی دقیق و چوب کوچک به هدف می خورد برنده محسوب شده و دو تیم جایشان را عوض می کردند. 

بازی شاه و وزیر

این بازیها معمولاً در مجالس عروسی انجام می گرفت. مجلس عروسی هم بیشتر در خانه ها برگزار می شد. جوانان در یک اطاقی دور هم می نشستند و با یک تُرنه ای که از پیچ و تاب دادن لنگ و مرطوب کردن آن برای درد بیشتر و یک تکه استخوانی که به آن قاب می گفتند، بازی را انجام می دادند. اگر قابی وجود نداشت از یک قوطی کبریت استفاده می کردند. چهار طرف قاب را به شاه، وزیر، دزد و پوچ علامتگزاری می کردند. قاب ابتدا توسط افراد به وسط مجلس پرت می شد. آنقدر پرتاب می کردند تا یکی به عنوان شاه شناخته می شد. تا انتخاب شاه بعدی، حکومت آن مجلس در دست وی بود. هر کسی که قرعه بد اقبالی دزد به سراغش می آمد، این شاه بود که به وزیرش دستور می داد چگونه تنبیه شود. معمولاً اگر دزد هنری داشت به نمایش می گذاشت، در غیر اینصورت توسط شاه حکم زدن ضربات با ترنه و کشیدن سبیل یا تنبیهات دیگری صادر می کرد که موجب خنداندن حضار می شد. 

علی می گه زو

"علی می گه زو" جمله ای است که هر فردی با گفتن این جمله نفس را در سینه حبس می کرد و مسافتی را می دوید. هر جا که نفس می گرفت و در واقع نفسش قطع می شد، می ایستاد تا نفر بعدی این کار را تکرار کند. هر کس بیشترین مسافت را اینگونه طی می کرد، برنده محسوب می شد. 

قایم باشک  

از جمله تفریحات و سرگرمی نوجوانان و کودکان در گذشته هایی هست که تلوزیون، اینترنت و ماهواره، مردم را در چهاردیواری منازل زندانی نکرده بود. در این بازی یک نفر که قرعه به نامش می افتاد، گرگ می شد. گرگ می بایست چشمهایش را با دست می گرفت تا جایی را نبیند و تا شماره ده می شمرد. بچه ها با شمارش یک تا ده گرگ، در اطراف پنهان می شدند. کسی که گرگ می شد بعد از شمارش می بایست بچه ها را پیدا می کرد. در این بازی جایی را در نظر می گرفتند تا هر کس که می توانست خودش را دور از چشم گرگ، زودتر به آن برساند و دستش را به آن بزند برنده شود. آنهایی که پنهان می شدند اگر در هنگامی که گرگ آنها را نمی دید و به سرعت خودشان را به محل مورد نظر می رساندند و ساک ساک می گفتند، برنده می شدند. اگر گرگ کسی را می دید و خودش زودتر از شخص مورد نظر به محل نشان برود و ساک ساک کند، آن فرد بازنده می شود و باید در نوبت بعدی او گرگ می شد.

لو وازیک

لو به معنای لگد و وازی هم به معنای بازی است. در این بازی چه به صورت دو تایی و یا بیشتر، بچه ها در دو تیم قرار گرفته و با لگد به یکدیگر ضربه می زدند. لگدها باید با کف پا زده شود تا آسیبی به بدن وارد نکند. این بازی بهترین راه تخلیه انرژی بود.

دوز وازی

دوز وازی تقریباً نوعی منچ خاکی بود. روی زمین یک مربعی ترسیم و وسط هر ظلعی را هم با خطوطی به هم وصل و یک شش ظلعی بوجود می آمد. با سه سنگ یا چوبهای ریزی برای هر نفر به نوبت، همانند شطرنج، اما همگی مستقیم حرکت می دادند. این حرکتها آنقدر ادامه داشت تا هر سه سنگ یا چوبهای کوچک در یک راستا قرار گرفته و برنده می شدند.

غذاها

بیشتر غذاهایی که در روزگار گذشته مورد استفاده قرار می گرفت، در حوزه خودکفایی و به نوعی از تولیدات محلی بود. شیر، ماست، کره، پنیر، دوغ، سرشیر، کشک، قره قوروت (سج)، گوشت، عدس، آهیل، ارزن، گندم، جو، نخود، انواع سبزیجات کوهی و همچنین بیشتر میوه ها و شب چره هایی که در زمستان از آن برای پذیرایی میهمانان استفاده می شد، بنوعی از تولیدات خودشان بود. از جمله: سیب، گلابی، زردآلو، گردو، مشقالک(برگه های خشک شده سیب، زردآلو، گوجه سبز، آلبالو). غذاها در ابتدا ساده و بی آلایش بود. معمولاً این غذاها در یک سینی بزرگ روی یا مسی ریخته و همه با دست یا قاشقهای چوبی از آن تناول می کردند. بیشتر غذاها عبارت بودند از:

نان: نان ها  که بیشترین و اصلی ترین مواد سفره را به خود اختصاص می داد، از تنورهای خانگی پخت می شد. این نانها به صورت فتیر(ضخیم) و در تعداد زیاد برای مدت یک هفته تهیه و در انبارهای نان خانگی که با چوب به صورت صندوق (جا نونی) درست می کردند، نگهداری می شد. نانها چون از گندم تولید شده محلی استفاده می شد، از عطر و بوی خاصی برخوردار بود. وقتی کدبانوی خانه نان می پخت، تمام اهل محل از عطر و بویی که در فضا می پیچید متوجه می شدند که خانه مورد نظر در حال پخت نان است. امروزه نانواییها به صورت انبوه نان تهیه می کنند که در فاصله یک متری هم بوی نام به مشام نمی رسد. مردان خانه برای تنور خانگی هیزم تهیه و همچنین برای زمستان هیزم انبار می کردند. خانمها شب هنگام، خمیر ترش تهیه و آن را در پای کرسی نگهداری می کردند. صبح زود آرد را خمیر و ورز می دادند. چوبها را در تنور قرار داده و آتش روشن می کردند. چوبها که می سوخت، تنور را داغ و برای پختن نان آماده می کرد. یک نفر خمیر را چانه می کرد و یک نفر هم خمیر را به درون تنور قرار می داد. گاهی به روی نان ماست، آغز و... می مالیدند تا نان خوشرگ و خوشمزه شود. با نزدیک شدن سال نو،  نان های شیر مال و نان های شیرین در قطعات کوچک (توتک) هم از این تنورها تهیه می شد که در پذیراییها استفاده می کردند. بعد از پخت نان اگر بانوی خانه خیال تهیه آبگوشت برای شام یا ناهار داشته باشد، مواد آبگوشت را در دیزی ریخته و آن را در گوشه تنور روی زغال قرار داده تا آبگوشت خوشمزه تهیه شود. از زغالهای بدست آمده هم برای منقل کرسی استفاده می کردند.

آهیلو: آهیل یک نوع غلاتی شبیه ماش بود که آن را می کوبیدند و به آرد تبدیل می کردند. برای تهیه غذا با پیاز داغ و مقداری آب حرارت داده و پس از مقداری جوش خوردن آن را با نان به صورت تلید مصرف می کردند.

ترش او: این غذا هم از ترکیبی از: پیاز داغ، آب و قره قوروت تهیه می شد که پس از مقداری جوش خوردن همانند آهیلو با نان صرف می کردند.

گورِس پِلا (ارزن پلو): این غذا برعکس نامش از برنج تهیه نمی شد. مواد اولیه آن ارزن(گورس)، برگه زردآلو و سیب زمینی بود. این مواد را همراه با پیازداغ و آب می پختند.

دمپخت ها

دمپختها انواع و اقسامی داشتند. غیر از استامبولی (دمپخت گوجه) و ترش تمپختک، ما بقی با ترکیب انواع سبزی های تازه و خشک کوهی درست می شد. در فصل بهار، زنان و مردان برای چیدن سبزی به کوه می رفتند. پس از چیدن سبزی ها آنها را در فصل بهار، به صورت تازه مصرف و مقداری از آنها را خشک و در فصل زمستان مورد استفاده قرار می دادند. بیشتر پلوها به صورت دمی استفاده می شد. بیشتر برنجهایی که مورد استفاده اهالی قرار می گرفت از مازندران وارد می شد. برنجهای مازندرانی به مراتب بهتر از برنجهای خارجی است. هر غذایی که با این برنجها طبخ می گردد، از یک عطر و بوی خاصی برخوردار است.

استامبولی (استمبلی):

مواد لازم: برنج، گوجه فرنگی(رب گوجه فرنگی)، سیب زمینی، پیاز،، زردچوبه، آب، روغن و نمک است. برخی هم به آن هویج اضافه می کنند. در اندازه گیری آب و برنج باید به اندازه یک بند انگشت آب در قابلمه روی برنج اضافه تر باشد.  یا دو برابر پیمانه برنج آب به آن اضافه می شود.

طرز تهیه: پیاز را در روغن تفت داده، زردچوبه زده و رب یا گوجه فرنگی را به آن اضافه و تفت می دهند. سپس آب روی آن ریخته و نمکش را با چشیدن تنظیم و بعد از اینکه آب به جوش آمد برنج را به آن اضافه می کنند. هنگامی که آب برنج آنقدر تبخیر شد که به سطح برنج رسید، سیب زمینی و هویج خرد کرده را به آن اضافه می کنند. وقتی آب آن کاملاً تبخیر شد شعله را کم می کنند و یک دم کنی روی آن می گذارند تا دم بکشد. پس از دم کشیدن برنج را در ظرف ریخته و آن را با ماست یا ترشی صرف می کنند.

ترش تمبختَک(دمبخت):

مواد لازم:  سیر (برگ سیر)، سج(رب گوجه سبز)، آب، نمک، پیاز

طرز تهیه: ابتدا پیاز داغ می کنند و سپس آب روی آن ریخته و می گذارند تا به جوش آید. بعد برنج را به آن اضافه و به اندازه نمک می ریزند. بعد از دو سه جوش خوردن، سیر و رب را به آن اضافه و هنگامی که آب آن تبخیر شد به وسیله دمکنی روی آن را می پوشانند تا دم بکشد. بعد از دم کشیدن با ماست و ترشی صرف می کنند.

دمپخت سبزی کوهی: غیر از والک و تلپه که به تنهایی در پلو استفاده می کنند. تعداد زیادی سبزی کوهی وجود دارد که در ارتفاعات کم و زیاد رشد می کنند. این سبزیها ترکیبی از (مزالک، پیازک، یونجه، وزمه، شنگه، انجمک، چغندرک، شلوارک) است که هم به صورت تازه و هم به صورت خشک در برنج به عنوان دمی استفاده می کنند.

مواد لازم: سبزی خرد شده، برنج، آب، روغن، نمک، زردچوبه، سیب زمینی، پیاز

طرز تهیه: ابتدا پیاز داغ تهیه و زرد چوبه به آن اضافه و آب به مقدار لازم افزوده و می گذارند تا به جوش آید. نمک به مقدار لازم در آن ریخته و برنج را به آن می افزایند. بعد از دو سه بار جوش خوردن، سبزیها و سیب زمینی خرد شده را به آن اضافه می کنند. بعد از آنکه آب تبخیر شد با دمکنی روی آن را می پوشانند تا برنج دم بکشد. بعد از دم کشیدن آن را با ماست یا ترشی صرف می کنند.

دمپخت لئیج:

لئیج هم نوعی از سبزی کوهی است. این سبزی را هم به صورت دمپخت سبزی تهیه می کنند.

والک پولو (پلو): این پلو را هم همانند سبزی پلو به صورت آبکشی استفاده می کنند.

والک نوعی سبزی کوهیست که برگهای پهن تری نسبت به تلپه دارد. والک ها در دامنه ارتفاعاتی که شنزار باشند رشد می کنند. این سبزی بر عکس سبزیهای دیگر، کمتر در کوه وجود دارد. پیدا کردن این سبزی و همچنین قارچهای کوهی در کوهستان، کار آدمهای با تجربه است. عطر این سبزی در پلو بسیار دلچسب است. به علت کمیاب بودن، گران تر از بقیه سبزیجات هم می باشد. عطر انواع آنها متفاوت است. والک کوههای شمال که در رطوبت بیشتری قرار دارند از عطر کمتری برخوردار هستند.

تلپه پولو (پلو):  تلپه نوعی سبزی کوهی شبیه به تره است. این سبزی را مانند سبزی پلو آبکش می کنند.

ترش خورش (خورشت میوه): ترکیبی از پیازداغ، زردچوبه، به، سیب، برگه، آلوچه خشک(هلی)، گوشت

فسنجان: ترکیبی از پیازداغ، روغن، گردوی آسیاب شده، گوشت، آلوچه خشک

اشکنه: ترکیبی از پیازداغ، زردچوبه، آب، شمبلیله، سیب زمین و نمک است. برخی به آن تخم مرغ هم اضافه می کنند.

قارچ (کماگوش): قارچهای کوهی را در فصل بهار همراه با سبزی کوهی می چینند. قارچها را به قظعات دلخواه برش داده و در روغن سرخ و بعضی ها هم کباب می کنند. برخی هم با سبزی تلپه، سرخ و با نان مصرف می کنند. امروزه قارچهای مصنوعی در انواع و اقسام غذاها ریخته می شود.

آش ها

آش جو: ترکیبی از جو کوبیده، پیازداغ، نعناع داغ، رب آلوچه، حبوبات، آب و نمک

جوکُلایی: ترکیبی از پیازداغ، نعناع داغ، سیرابی، جو کوبیده( کله پاچه)، آب و نمک و رب آلوچه

آش ماست: ترکیبی از آب ، خرده برنج، ماست، پیازداغ، سیب زمینی و سبزیهای محلی

آش گوجه سبز: ترکیبی از پیازداغ، برنج، آب و گوجه سبز

غذاهای حاضری مانند: ماست، پنیر، تخم مرغ، مربا ... هم به عنوان یک وعده غذایی مصرف می شد.